۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

به مناسبت زادروز مهسا امر آبادی روزنامه نگار زندانی برگرفته از وبلاگ شبزار پشت درهای فروبسته شب از دشنه و دشمن پر به کج اندیشی، خاموش نشسته است. بام ها زیر فشار شب کج، کوچه از آمد و رفت شب بدچشم سمج خسته است چه بگویم سخنی نیست.... دیوارهای زندان بلند است اما تو صدای ما را می شنوی، آنجا پشت غربت و تنهایی های اوین که تو را در میان گرفته چیزی هست که امیدوارت کند حضور ما، صدای ما. می شنوی مهسا صدای گلوله ها را که یکی یکی آدمها را همین مردم حیرت زده ایران را از پای می اندازند، صدای امواج خون را می شنوی؟ دخترک! ما تو را فریاد می زنیم آزادی تو را رهایی ات را می خواهیم. هرچند که دست مان خالی اما دل مان و گلویمان پر است از این همه خشم و کینه. نمی دانیم کی می ایی،همین طور زل می زنیم به آن در آهنی بزرگ تا تو را پس بدهد، تا بتوانیم یک دل سیر گریه کنیم. دستم نمی رود سخت است که بگویم تولدت مبارک مهسا، ولی می گویم و می توانم لبخند تو را در ذهنم تصویر کنم. به امید روز آزادی تو. http://www.shabzar.ciooc.com شبزار

هیچ نظری موجود نیست: