۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

بهروز سورن: تلنگری به خاطرات و یادها! در چهار بخش / یادشان گرامی باد



بخش اول:


بهروز سورن: تلنگری به خاطرات و یادها!
بخش اول: این نوشته با شتاب و بمناسبت سی و هفت ساله شدن سازمان راه کارگر نوشته شده است. چنانچه کم و کاستی موجود باشد از همینروست. این مناسبت و نزدیک شدن به سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت محرک نوشتن این مکتوب شد. یاد این عزیزان همواره با عزیزانشان و همروان آنها است و خاطره جاودانشان همچنان میماند. علیرغم اینکه مدتهاست  کار سازمانی و تشکیلاتی از توان من خارج است اما با بازگوئی خاطراتم و یاد این عزیزان همچنان  معتقدم که راهشان راه آزادی و برابری بوده و هست.


.................
محمد تقی امانی

متولد زنجان و دانشجوی علوم اجتماعی و از نخستین افرادی بود که به راه کارگر پیوست. به خانواده ای زحمتکش تعلق داشت و سادگی و نجابتش و تحمل پذیری اش زبانزد بود.بار بزرگی از وظایف سازمان بر دوش وی بود. بخش تدارکات تهران همان مکانی بود که محمد تقی امانی ( کریم ) بیشترین انرژی و توان خود را میتوانست بکار بگیرد و نقشی مهم در پیشبرد امور تبلیغاتی و انتشاراتی تشکل تازه شکل گرفته راه کارگر ایفا کند. کار تدارکاتی برای اعضای کمیته تدارکات مرکزی که کریم مسئولیت انرا بعهده داشت, فعالیتی پر خطر در شرایط سرکوب در خیابانها بود و دیدار شبانه با وی که سرشار از امید و روحیه مبارزاتی بود در بازسازی روحیه اعضا نقش بسیار مهمی داشت. خندان, پر شور و با نشاط و خستگی ناپذیربود. کریم در همان شرایطی که طرح بازگشت به میان توده ها برای پیشگیری از ضربات سهمگین بر سازمانها و همچنین بر پیکر سازمان راه کارگر مورد بحث قرار گرفته بود و در همان اوضاعی که طرح خروج از کشور و یا ماندن در شکم هیولای مذهبی و بازسازی و تداوم مبارزه مخفی مطرح بود, پاسخ خود را داشت و برای کمک به سازماندهی تشکیلات از تهران به آذربایجان رفت.کریم هیچگاه تردید بخود راه نمیداد و در این زمینه هم شک نکرد. هرگز یاس و نومیدی در چهره و افکار و کردارش دیده نمیشد. انگاری که برای کار انقلابی و حمایت از زحمتکشان متولد شده بود. گفته شده است که راه کارگر از تداوم مبارزه پس از آغاز ضربات دست کشید. این نکته خلاف واقع است و نمونه کریم نشان میدهد که بخشی از تشکیلات راه کارگر معتقد به تداوم مبارزه علیرغم وجود سرکوب های خونین بودند.
لهجه شیرین آذری اش زمانی که بفارسی صحبت میکرد, شوخ طبعی اش و آگاهی اش به مارکسیسم دریایی از خاطره را در ذهن مخاطبش باقی می گذاشت. گفته شده است که پیکر استخوانی اش را پس از ملاقات با مادرش در محوطه زندان گلوله باران کردند تا اراده و تفکرش را و عشقش را به مردم و پابرهنگان خاموش کنند.
لحظاتی پیش از گلوله باران شدن به مادرش گفته بود:
مادر فکر نکن گریه می کنم. این اشک شوق است. خوشحالم که توانستم پیروز شوم.
یادش گرامی! 
..................
حمید حسین پور رودسری

از حمید تا کاک جواد شدن او فاصله ای کوتاه بود. حمید نوجوانی بود خوش رو و انرژیک که فوق العاده مشتاق فراگیری مارکسیسم بود. از هر فرصتی برای کند و کاو در مسائل تئوریک و شناخت تحولات سیاسی استفاده میکرد. سرشار از سوال و پرسش بود. تمایل وی به حضور در محافل بحث و کنکاش در این زمینه ها زبانزد بود. پر از مهر و عاطفه  و همه جا تلاش میکرد که حضور مثبت خود را نشان دهد. همه او را دوست داشتند و او نیز همه را دوست داشت.
دوران کودکی و نوجوانی خود را در خانواده ای گذرانده بود که با سیاست و علوم مارکسیستی پیوند دیرینه داشت. نیاز به تعمق زیادی نبود که این نوجوان فداکار و تشنه دانش و پویایی کدام راه را برای آینده خود جستجو و در پی خواهد گرفت.

ازادی زندانیان سیاسی و علی مهدی زاده از زندانهای ستم شاهی و توسط مردم نیز مزید بر علت شد. علی مهدی زاده انسان بزرگی بود و تا آخرین دم در راه مبارزه برای احقاق حقوق پابرهنگان مبارزه کرد. هم او در شکلیابی شخصیت سیاسی و سازمانی حمید تاثیرات عمیقی داشت. در کتاب جانباختگان راه کارگر آمده است که حمید پیشترها که کاک جواد شود در کلاچای دستگیرو مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفته بود . پس از آزادی راهی تهران و به فعالیت تشکیلاتی و حرفه ای روی آورد. پس از مدتی با تمایل خود به کردستان این سنگر مقاومت علیه فاشیسم مذهبی رفت و به جنبش مقاومت آن منطقه پیوست. آنجا حمید کاک جواد شد.
کاک جواد پر شور, پرکار و کمونیستی آگاه و نظرمند بود که انباشته ای از مطالعات ایدئولوژیک و سیاسی داشت و سالهایی تجربی از فعالیت تشکیلاتی سیاسی و نظامی را اندوخته بود و به آگاهی سوسیالیستی مجهز شده بود.
داستان حماسی کشته شدن وی در کردستان که هنگام حمل رفیق مجروح خود با مین برخورد می کنند نیز داستانی از فداکاری, عشق و عاطفه و اعتقادش به راه کارگر و راهش بود. آنروز هفتم دیماه سال 1362 بود.
حمید و کاک جواد هر دو یادشان زنده است.
..............................
نسرین بقائی

نسرین بقائی راوری عضو کمیته مرکزی سازمان راه کارگر, متولد تبریز و دانشجوی پلی تکنیک بود. عضو کمیته هدایت کننده دفتر کار سازمان در این دانشگاه  بود. منظم, موقر و مصمم  و جدی بود. از خانواده ای دانشگاهی و از اولین دانشجویانی بود در پلی تکنیک که به سازمان پیوست. نسرین پنج سال مبارزه با وحوش اسلامی را پشت سرگذاشت و در تاریخ 16 مهرماه سال 1362 همراه با حسین قاضی  دستگیر شد و حدود هشت ماه بعد  اعدام شد. قطعا بزرگترین دغدغه اش هنگام اعدام این بود که  کارهای سازمانی اش  و  وظایف انقلابی اش نیمه تمام مانده  است.
برای نسرین دشواری مبارزه و زندان دوچندان بود زیرا میدانست که تنی چند از رفقایش در دفتر کار پلی تکنیک سازمان  در تهران و اصفهان زیر شکنجه تاب نیاوردند و برخا در امور بازجوئی به بازجویان  یاری رساندند. با وجود این مشاهدات و در چنین شرایطی استوار ماند و همچنان پر شور به استقبال مرگ رفت و به دژخیم زمان نه! گفت.
بخشی از وصیتنامه نسرین بقائی:
مطمئن باشید که من هراسی از این لحظه ندارم و برایم تاسف نخورید. 25 سال زندگی با شما ( پدر و مادر ) و دو سال زندگی با همسرم برایم آنقدر پرشور و عزیز بوده است که در حال حاضر تاسف از رفتن ندارم.
یادش عزیز!
25.06.2015
------------------------
بخش دوم
بهروز سورن: تلنگری به خاطرات و یادها! بخش دوم
ماندن یا رفتن؟ مسئله این بود.
انقلاب مرد و زنده باد انقلاب. این گفته به نهایت صحیح بود و اگر چه بخش اعظم تشکل های انقلابی منهای حزب توده و سازمان اکثریت به این گفته اعتقاد داشتند اما هیچ یک آمادگی و توان تغییر سازماندهی متناسب با شرایط مخفی فوق العاده وقت را نداشتند. شرایط مخفی فوق العاده از اینجهت که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی تنها به نیروی نظامی سرکوبش متکی نبود. شرایط دوران آلنده در شیلی نبود بلکه این رژیم به نیروئی عظیم و متوهم و فریب خورده مذهبی متکی بود که از طریق طرح مالک و مستاجر عرصه را حتی برای زندگی مخفی لنقلابیون تنگ کرده بود. بسیار بودند مالکانی که مستاجران را لو میدادند و برادران و خواهران و مادران و پدرانی که اعضای خانواده خود را بدست نیروهای سرکوب می سپردند تا سعادت آخرت را نصیب خود کنند. آنها مهره های انبوه  فاشیسم مذهبی حاکم بودند. سرکوبی صورت گرفت که هنوز و پس از گذشت بیش از سه دهه سرگیجه آن برای سازمان ها و تشکل های سیاسی باقی مانده است. شتاب وقایع سیاسی نیز از عواملی بودند که مانع از سازماندهی متناسب با شرایط مخفی از سوی مراکز هدایتی تشکل ها برای مبارزه شدند. در چنین وضعیتی اما هزاران جان شیفته ای بودند که بی توجه به درجه توان رژیم در سرکوب آزادیخواهان و برابری طلبان به مبارزه با وحوش حاکم بی پروا ادامه دادند  و جان عزیز خود را در نهایت فداکاری در این راه سپردند.
پرویز میربها
پرویز ( امیر )  متولد زنجان و دانشجوی مهندسی مکانیک در دانشگاه پلی تکنیک بود.  سازمانگرایی و عشق به دانش سوسیالیستی او را با سازمان راه کارگر پیوند داد. بخش کارگری را برگزید و تمام وقت به اندیشه رهائی کارگران  پرداخت. سازماندهی روابط کارگری و پیوند واحدهای تولیدی به یکدیگر از دغدغه های فکری امیر بود. اعتقاد و ایمان راسخ اش به آینده این طبقه را میشد در چهره اش دید. دقت و نظم او برای روابطش آموزنده بود . آرامشی مثال زدنی داشت.
در زندگی با افرادی برخورد می کنیم که ویژگی های مشخصی دارند. فراتر از عادی بودن هستند و در مخیله انسان حک می شوند. براحتی از یاد نمی روند. گاها بعنوان سرمشق و نمونه میتوان از آن شخصیت ها و ویژگی ها بهره برد. میتوان یاد گرفت و دانسته ها را بکار گرفت. میتوان این ویژگی ها را به دیگران منتقل کرد. شخصیت پرویز نیز چنین بود. هم از اینرو از یادها پاک نخواهد شد.
پرویز به همان پاکی و زلالی بود که در سیمایش نهفته بود. تشنه خبر و گزارشات سیاسی و اجتماعی بود. رادیو قدیمی و چند موجش همدم تنهایی هایش بود  و تنها وسیله قیمتی خانه اش. در اتاقش هیچ جز رادیو و پشتی و سماورش دیده نمیشد اما مملو از صفا و صداقت و رفاقت بود و بوی خوش چای و دوستی و فداکاری و از جانگذشتی می آمد. چندی پس از آغاز  سرکوب های خیابانی امیر نیز دستگیر شد. و دوسال بعد و پس از تحمل شکنجه های فراوان در تاریخ هشتم آبان 1362 همراه چند انقلابی دیگر تیرباران شد.
پرویز حتما میدانست که یادش از خاطره ها پاک نخواهد شد . نه تنها از خاطره دوستانش که در تاریخ مبارزات حق طلبانه مردم کشورمان. آیا آن کس که ماشه را کشید میدانست که چه انسان های والائی را بر زمین می افکند؟
امیر روشنفکر متعهدی بود که جان عزیزش را در راه اعتلای مبارزات کارگران کشورمان اهداء کرد.
جایش سبز و خرم!
.................................
امیر شاهکرمی
پس از ضربه اول و گسترده به تشکیلات سازمان راه کارگر در اصفهان که نقش برجسته ای از بدنه سازمان در کل کشور را تشکیل می داد و در حالی که امکان انتخاب ماندن یا رفتن و خروج از کشور را داشتم, ترجیح دادم تا برای بازسازی و سازماندهی مجدد بقایای ارتباطات این تشکل شهری به اصفهان بروم و بر بخش های کارگری و تدارکات متمرکز شوم.  در محافل سیاسی هنوز موجود و سپس در میان زندانیان سیاسی همواره از ابعاد مقاومت امیر شاهکرمی گفتگو بود و جسارتش در برابر بازجویان و دادستان وقت. او را هیچگاه ندیدم اما بنظر می آمد که امیر را خوب می شناسم.
تجربه ای مبارزاتی از سیاه چالهای جلادان شاه  و در زندانهای آنها  داشت که برای مقابله با شرایط جدید و دژخیمان نو بسیار موثر می افتاد.امیر تردید نکرد که میان او و راهش تا اردوگاه فاشیسم مذهبی دره ای است که تنها با اجساد انقلابیون پر خواهد شد.تردید نکرد که افق پیروزی تنها از عبور شرایط سخت شکنجه و زندان واعدام قابل رویت خواهد بود. محبوبیت زیاد امیر در میان زندانیان سیاسی دیگر از همینرو بود.همه جا و همه کس از اراده و جسارت امیر در برابر زندانبانان و بازجویان سخن می گفتند. وی ضمن تواضع و افتادگی اما ارده ای پایان ناپذیر داشت. امیر را گلوله باران کردند, دستش را شکستند و سرش را له کردند اما همچنان امیر ماند.
با خود می گویم آیا امیر مرده است؟ آیا امیر مرده است که پس از بیش از سه دهه هنوز برایش این سطور را می نویسم. هنوز این قلم در رسای اعتقاداتش به زیبایی ها, به عدالت و برابری روی کاغذ می لغزد؟
یاد امیر همیشه در میان اعضای بخش کارگری اصفهان بود.
امیر سحرگاه 11 مهر 1360 در برابر جوخه آتش قرار گرفت و جان ناآرامش آرام گرفت.
این خون ها به باد نمیروند!
...................
پس از ضربه اول به تشکیلات اصفهان رفقا: محمود طریق الاسلام, جواد کلباسی, امیرشاهکرمی, سعید بازرگان وثابت جو و یکی از اعضای زن کمیته دستگیر شدند.

بعلت شناخته شده بودن این افراد و بویژه  محمود و جواد, مسئولین سپاه اصفهان پروژه تخریب شخصیت آنان را آغاز کردند. طرح جدیدی نبود از مدتها قبل پس از بازداشت انقلابیون از طریق جراید اعلام میشد که فیلم های سکسی و مشروبات الکلی و مواد مخدر نیز کشف شده است. در ارتباط با محمود طریق الاسلام  تلاش کردند که با فبلم برداری مخفی از پشت کرکره گفتگوی خصوصی وی با مادرش را ضبط و از طریق رسانه های جمعی به خورد مردم بدهند. فیلم مزبور ظاهرا ابراز پشیمانی محمود را نشان میداد. محمود اما نه تنها به وظایف انقلابی و اخلاقی خودش پایبند بود بلکه بلحاظ تجارب مبارزاتی اش از زندانهای ستمشاهی اسرار رفقایش را نیز حفظ کرد.
یادش گرامی!
........
محمد جواد کلباسی

مرداد ماه سال 1360 جوخه آتش رژیم برپا شد و جواد کلباسی را نیز بزمین انداخت.  جواد امتحان خود را در هر دو رژیم شاه و شیخی پس داد و به تعهدات خود در برابر زحمتکشان جامه عمل پوشاند. جواد متولد اصفهان و دانشجوی تاریخ در تبریز بود. سوابق فعالیت با سازمان مجاهدین داشت و همانند بسیاری دیگر از جمله محمود طریق الاسلام  در زندان شاه تغییر ایدئولوژیک داد و به راه کارگر پیوست. در پی دستگیری ها و ضربه اولی که سازمان در اصفهان خورد جواد نیز همراه محمود طریق الاسلام و دیگر اعضاء دستگیر شد و پس از شکنجه های بسیار که از جسدش مشاهده شده بود در تخت فولاد اصفهان آرام گرفت. قطعا تخت فولاد اصفهان به این مینازد که چنین جوانان سلحشوری را در سینه خود قرار داده است. 
جایش در میان همه مبارزین راستین خالی است
-----------------------------------
بخش سوم
بهروز سورن: تلنگری به خاطرات و یادها! بخش سوم

در نظر اول این روایت شبیه داستان سازی و قهرمان پروری هاست. یادآور شخصیت های کتابهای رمان حماسی است. اما حقیقت است و علی مهدیزاده چنین بود. گویا شخصیت او را از درون کتابهای رمان ماکسیم گورکی استخراج کرده باشی و یااز خرمگس اقتباس کرده باشی. جای خالی رمان نویس های کشورمان شدیدا احساس میشود. علی اما همینطور بود که نوشتم و کینه ای بسیار به آزادی کش ها از همه نوعش داشت. آنروز علی و رحیم هر دو از تیررس گلوله های ارتشی ها ی مستقر در این بخش از دانشگاه تهران در امان ماندند اما نمیدانستند که از خاکستر خاندان دیکتاتوری پهلوی اژدهائی خونخوار بر خواهد خواست و سالها بعد به زندگی اثرگذار و شرافتمندانه آنها پایان خواهد داد.
....................
علی مهدیزاده ولوجردی ( منوچهر )

دود و آتش و صدای شلیک گلوله خیابان مجاور ضلع غربی دانشگاه تهران را فراگرفته بود. جمعیت به کوچه های فرعی خیابان میدویدند و هر یک دیوار یا سنگری شبیه آن را برای در امان ماندن از شلیک گلوله ها انتخاب میکردند. کشته ها و زخمی ها را بکناری می کشیدند و به بیرون معرکه منتقل میکردند. شعار پشت شعار و فحش و ناسزا بود که بسوی ارتشی ها و خاندان ستم شاهی روانه می شد. دانشگاه تهران مرکزی ترین پایگاه برای تجمع و اعتراضات علیه این خاندان در شهر بود.  تقریبا هر روزه آنجا غوغائی برپا بود.مردم مصمم بودند تا تاریخ را ورق بزنند و طرحی نو در اندازند.  تشنه آزادی و عدالت بودند.
 آنها که امروز در مقام دفاع از این خاندان هستند بدانند که این روایت یکی از شاهدان عینی جنایات شاه و ارتش آن است. باری بهر جهت آنروز نیز ضلع غربی دانشگاه تهران محل درگیری معترضان با نیروهای سرکوبگر بود. جنگ و گریزی خیابانی برقرار بود. این منطقه بوی دود و خون میداد. جوانان حاضر در خیابان حق داشتند که از تیررس گلوله های ارتشی ها پنهان می شدند. آخر جان آدمی و آزادی خواهی و اندیشه ورزی چه کار با سرب داغ داشت.
همهمه ای در گرفته بود و فریاد پشت فریاد که زخمی ها از خیابان بیرون کشیده شوند و به بیمارستان منتقل شوند.صدای آمبولانس ها نیز از گوشه و کنار دانشگاه شنیده میشد.سرها همه خم شده بودند و از کنار دیوارها سرک می کشیدند تا اوضاع را بررسی کنند و گامی به پیش و یا عقب بردارند. در میان همهمه و دود اما یکنفر از میانه خیابان با دستان خالی بسوی سربازان میرفت و از خم کردن سر و بدن خود هم خودداری میکرد و به سربازان زل زده بود. اگر او را نمی شناختم قطعا با خود فکر میکردم که مجنون! است و یا قدرت شنیدن صدای شلیک گلوله ها را ندارد. اما او را می شناختم علی مهدیزاده ( منوچهر ) بود.
چندی پیش از آن از زندان قصر و روی دوش مردم حمل و آزاد شده بود. سالها بجرم اندیشه اش و اهدافش که نیل به آزادی و عدالت اجتماعی بود در زندان بسر برده بود. قصد ایستادن نداشت و چنانچه ادامه میداد میتوانست خودش را به کشتن دهد. انگاری آزاد شده بود که جنبش و قیام عمومی را یاری رساند. باری بهرجهت با همراهی رحیم به میانه خیابان دویدیم و او را کشان کشان به کنار دیوار و محلی امن تر کشیدیم و پس از مدتی منطقه را ترک کردیم. میان علی و رحیم حسین پور رودسری ارتباطی عمیق و عاطفی برقرار بود. رحیم سالها انتظار کشید تا علی از زندان آزاد شود و الان علی بیرون از زندان بود. رحیم ارزش این حضور را میدانست و تلاش میکرد لحظه ای از او دور نماند.
در نظر اول این روایت شبیه داستان سازی و قهرمان پروری هاست. یادآور شخصیت های کتابهای رمان حماسی است. اما حقیقت است و علی مهدیزاده چنین بود. گویا شخصیت او را از درون کتابهای رمان ماکسیم گورکی استخراج کرده باشی و یااز خرمگس اقتباس کرده باشی. جای خالی رمان نویس های کشورمان شدیدا احساس میشود. علی اما همینطور بود که نوشتم و کینه ای بسیار به آزادی کش ها از همه نوعش داشت. آنروز علی و رحیم هر دو از تیررس گلوله های ارتشی ها ی مستقر در این بخش از دانشگاه تهران در امان ماندند اما نمیدانستند که از خاکستر خاندان دیکتاتوری پهلوی اژدهائی خونخوار بر خواهد خواست و سالها بعد به زندگی اثرگذار و شرافتمندانه آنها پایان خواهد داد.
علی مهدیزاده از فردای آزادی اش پشت درب زندان ها حضور داشت و تا آزادی تمامی زندانیان سیاسی ناآرامی میکرد. زندانیان سیاسی آزاد شده از زندان قصر روی شانه مردم حاضر در آن نقطه حمل می شدند که شعارهای متناسب با آندوران را سر میدادند. درود بر زندانی سیاسی فدائی, درود بر زندانی سیاسی مجاهد, درود بر زندانی سیاسی و .....  چند روزی پس از آزادی از زندان نیز علی روی دوش کارکنان اداره ای که پیش از دستگیری در آن کار میکرد به محل کار بازگشت و ابقاء شد. شوق دیدار با علی و چهره همیشه بشاش و دوست داشتنی اش همیشه با اطرافیانش بود.هنوز گرد و خاک آزادی از زندان از تنش پاک نشده بود که اشتیاق سازماندهی روابط او را فرا گرفت و نشست پشت نشست وقت او را پر کرد و تا لحظه دستگیری اش که بروایت آلبوم جانباختگان راه کارگر دهم فروردین سال 1362 است, آرام و قرارنگرفت.
شکنجه و فشار از نوع اسلامی اش نیز نتوانست علی را بشکند و بروایت یکی از نزدیکانش  که همزمان با او در زندان بود علی را برای اجرای حکم اعدام صدا میزنند. علی وسیله ای زیر پایش قرار میدهد و در حضور سایر زندانیان سیاسی از مواضع سیاسی ایدئولوژیک خود دفاع کرده و سپس خطاب به حاضرین میگوید: بمن نگاه کنید! راه کارگری ها اینگونه به استقبال مرگ میروند! علی همانگونه که وعده داد نیز رفت. آنروز هفتم آبان سال 1362 بود.
به همت یارانش و برای یادبود علی و مهدی خسرو شاهی درختی در شهر فرانکفورت کاشته شده است. ( عکس )
29.06.2015
 -------------------
بخش چهارم


بهروز سورن: تلنگری به خاطرات - بخش چهارم - رحیم حسین پور رودسری - مقصود فتحی و حسن صادقی


غرق در افکارم بودم که صدای پاسدار در گوشم پیچید: اگر بیرون از کمیته سروصدایی صورت بگیرد مرا مقصر شناخته و دستگیر می کنند.این جمله را به همه کسانی که ساک عزیزانشان را تحویل می گرفتند, گفته بودند. بیرون اما خانواده ها سروصدائی نکردند. فریادی از گلو در نمی آمد. بغض ها نمی ترکید. همگان از اینهمه جنایت مات و مبهوت بودند و ناباورانه بیکدیگر نگاه میکردند. بسیاری حتی توان اشک ریختن نیز نداشتند. رنگ ها پریده و چهره ها بی حالت بودند. جامعه کلا بی حالت و ماتم زده بود. همه جا سکوت بود. وحشت و ترس همه جامعه  را در خود پیچیده بود. سرها در گریبان بود. شایعه کشتار زندانیان سیاسی پس از فرمان جلاد, حقیقت داشت. کشته بودند و در خاوران روی هم ریخته بودند. رحیم هم خاورانی شده بود.  
...................
رحیم حسین پور رودسری

رحیم مبارزی خستگی ناپذیر بود. مبارزه با دیکتاتوری شاه را سالها پیش از سقوط رژیم پهلوی آغاز کرد. مارکسیستی غریضی بود. بیش از آنکه در هزارتوی مسائل تئوریک بلغزد به پراتیک مبارزاتی تمایل داشت. برای همه دوستان و رفقایش رفیق بود. رفیق نه تنها از زاویه تعلقات چپ اش که دوستی  قابل اعتماد, فداکار و دست گیر در مشکلات روزمره بود. بسرعت در محل زندگی یا کارش شناخته  و محبوب می شد. آغوشش برای همه دوستان و رفقایش باز بود.
برخی از افراد و شخصیت ها آنچنان خصوصیات برجسته و جذابی دارند که خود میتوانند در بدترین شرایط, سازمان یا تشکلی راه بیاندازند. رحیم چنان خوشرو و پر محبت و صمیمی بود که ارتباطات عادی بسیاری در محل زندگی یا کارش ایجاد میکرد و در فاصله کوتاهی محوریت می یافت. این مهم تاثیرات بسیاری در روند شکلیابی و گسترش راه کارگر در تهران و شمال کشور برجای نهاد.
خانه اش مامن همه کسانی بود که در خطر بودند و خانه و کاشانه خود را بدلائل امنیتی و بناچار ترک کرده بودند. از سال 1355 تا لحظه دستگیری اش شاید دهها بار خانه و محل سکونتش را باز بدلائل امنیتی و همراه کانون خانواده اش تغییر داد. همواره در خطر بود و منزلش پایگاه روشنفکران و شورشیان علیه شاه و سپس شیخ بود. رحیم پاکباخته ای بود که سودای سازش و مماشات با حاکمان وقت را در سر نداشت. کمتر عضو سازمان بود که او و همسرش و کانون خانواده اش را نشناسد.
بالاخره به خانواده زندانیان سیاسی ملاقات دادند و من هم همراه مادر بعنوان فردی از خانواده درجه یک بسوی  محل ملاقات وارد  شدم. هنگامی که مسیر را  طی میکردم بناگاه به سمت چپ نظرم جلب شد. زمان ملاقات مردان زندانی با خانواده هایشان نیز بود. برای یک لحظه رحیم را در میان زندانیان دیگر دیدم  و شناختم و هر دو برای لحظه ای از فاصله ای زیاد به یکدیگر زل زدیم و مات بیکدیگر نگاه کردیم. سالها از آخرین دیدار گذشته بود. لحظه ای بود بدرازای یک زندگی! بشدت لاغر شده بود.
آرزو داشتم او را ببینم و روزها و شب ها با وی گفتگو کنم. او را درآغوش بگیرم و سالهای دور از او را جبران کنم. اما این آخرین بار بود که او را دیدم و مدتی پس از آن ساک رحیم و وسایل زندانش را در دست داشتم. تابستان 67  زندانی کشی راه انداختند, بجان زندانیان افتادند. خون میخواستند. جلاد خمینی فرمان داده بود و مریدانش قربانی بدرگاهش میبردند. آنهم هزار هزار.
کمیته تهرانپارس محل دریافت ساک رحیم بود که از میان انبوه ساک های دیگر کشتار شدگان تابستان سال شصت و هفت روی هم چیده شده بود, جدا و بمن تحویل داده شد. به ساک زل زده بودم و میدانستم که وسایل شخصی رحیم در زندان در آن جای گرفته بود و مطمئن بودم که وسایلش بوی شورش علیه بیداد میدهد و آغشته شرافت و انسانیت است. غرق در افکارم بودم که صدای پاسدار در گوشم پیچید: اگر بیرون از کمیته سروصدایی صورت بگیرد مرا مقصر شناخته و دستگیر می کنند.
این جمله را به همه کسانی که ساک عزیزانشان را تحویل می گرفتند, گفته بودند.
بیرون اما خانواده ها سروصدائی نکردند. فریادی از گلو در نمی آمد. بغض ها نمی ترکید. همگان از اینهمه جنایات مات و مبهوت بودند و ناباورانه بیکدیگر نگاه میکردند. بسیاری حتی توان اشک ریختن نیز نداشتند. رنگ ها پریده و چهره ها بی حالت بودند. جامعه کلا بی حالت و ماتم زده بود. همه جا سکوت بود. وحشت و ترس همه جامعه  را در خود پیچیده بود. سرها در گریبان بود. شایعه کشتار زندانیان سیاسی پس از فرمان جلاد, حقیقت داشت. کشته بودند و در خاوران روی هم ریخته بودند. رحیم هم خاورانی شده بود.
یاد رحیم و خاورانی های دیگر جاودان! 
01.07.2015
................... 
مقصود فتحی

مرزبندی با خط و مشی چریکی جدا از توده ها یکی از محورهای شکل گیری و معنی بخش پدیده ای  سیاسی و جدید بنام راه کارگر بود. مقصود از همین دریچه و بسرعت با تئوری های اولیه  سیاسی راه کارگر همراه شد. در اغلب مباحثات تلاش داشت تا بر این نکات تاکید کند و با تفکر چریکی فدائی در این زمینه مرزبندی داشته باشد. این نکته را مینویسم تا در انتقال خاطراتم رسم امانتداری را بجا آورده باشم.
مقصود بسیارصبور, آرام و متفکر و از فعالین دفتر مرکزی دانشگاه تهران راه کارگر بود. آنزمان فعالیت این دفاتر نیمه علنی و عمدتا برای توزیع و پخش نشریات و مکتوب های سازمان در سطح شهربود. شدت سرکوب و درجه وحشیگری حاکمیت اما در تصمیم مقصود برای ادامه مبارزه اثری نداشت. مسئله مقصود چگونگی ادامه مبارزه بود. از همینرو پس از آغاز سرکوبهای خیابانی به زندگی مخفی برای تداوم مبارزه با رژیم روی آورد. زندگی مخفی برای همه دوستان وی فرصتی بود تا با خصوصیات و ویژگی های او بیشتر آشنا شوند.
 مقصود دانشجوی علوم اجتماعی در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود و از فعالین شناخته شده جنبش دانشجوئی در دوره پهلوی بشمار میرفت. خستگی برای مقصود واژه ای نا آشنا بود. برای کسانی که در دفتر مرکزی راه کارگر در داشنگاه تهران کار کرده اند این نکته قابل درک است که اعتقاد و باورهای استوار و عمیق وی چگونه نیروئی بی پایان برای فعالیت سیاسی به مقصود بخشیده بود. او تا تاریخ دستگیری اش که همراه همسر مبارزش بود و در کتاب شهیدان ما ... از راه کارگر منتشر شده است, اردیبهشت سال 1362 عنوان شده است لحظه ای تردید بخود راه نداده و در زندان نیز اسرار رفقایش را حفظ کرد.
در این کتاب همچنین آمده است که:
مقصود در روز 28 مرداد سال 1363 تلفنی با پدرش خداحافظی کرد و همان روز برای اولین و آخرین بار با همسرش در زندان اوین ملاقات کرد و احتمالا همان روز تیرباران شد.
یادش گرامی!
...................
حسن صدیقی ( مسعود )

حسن صدیقی از فعالین سازمان راه کارگر بود. با نام مستعار او را می شناختم. در تمام مدتی که با او از نزدیک مرتبط بودم نمیدانستم که مسعود سه سال بعنوان زندانی سیاسی در زندانهای رژیم شاه بسر برده است. بیش از آنکه در مورد خودش و سوابق مبارزاتی اش بگوید به روند تحولات سیاسی و وظایف خود در برابر جنبش مردمی و مقاومت در برابر هجوم وحوش حاکم به دستاوردهای انقلاب 57 توجه داشت. مشتاقانه  به تبادل نظر و بررسی مباحث تئوریک در جمع خیره می شد و با ولع هر چه تمامتر برای دریافت نظر دوستانش اشتیاق نشان میداد. مسعود این جوان آرام و رعنا را پس از مدت کوتاهی و بدلائل سازمانی دیگر ندیدم اما چنان شخصیت جدی و نافذ و مصممی داشت و چنان اثری از خود بر جای نهاد که پس از گذشت سی و چند سال هنوز میتوانم سیمایش  و حرکاتش را مجسم کنم و یقین دارم که این تجسم همانند یاد عزیزش تا ابد همراهم خواهد بود.
مسعود متولد آذرماه سال 1334 بود و در سال 1360 دستگیر شد. لاجوردی او را از زندانهای دوره ستمشاهی می شناخت و علیرغم اینکه  اطلاعاتی از وی نداشتند او را در زندان نگاه داشتند تا اینکه پس از ضربات جنایتکارانه جمهوری اسلامی علیه سازمانها و احزاب موجود و مقاوم برخی از موقعیت های تشکیلاتی وی نیز برملا شد و طی محاکمه ای ناعادلانه به هشت سال زندان محکوم شد.
کشته شدن برادر بزرگترش محمد صدیقی زیر شکنجه های وحشیانه ماموران جمهوری اسلامی در زندان اوین نیز غم بزرگی برای مسعود بود. محمد صدیقی از اعضای سازمان مجاهدین در شهریور سال 1360 در زندان اوین کشته شد. وی از زندانیان سیاسی دوره ستم شاهی نیز بود.
مسعود اواسط آذر 66 در بند حالش بد میشود و او را به بهداری زندان میبرند ولی دیگر برنمیگردانند و 10 روز بعد (28 آذر) به خانواده اش خبر میدهند که او در زندان خودکشی کرده است.
برای زندانیان سیاسی مطلع شدن از اعدام و تیرباران اعضای خانواده, نزدیکان و دوستان و هم رزمان خود از جمله دردآورترین لحظات است. مسعود نیز در غم از دست دادن برادر بزرگ خود و همرزمانش از جمله مقصود فتحی, تقی امانی و سایر رفقایش اندوهی گران داشت.
زندانیان سیاسی اعدامی در دهه شصت همانند مسعود بر عقیده و آرمان خود جان باختند. این آرمان هر چه باشد گفتنی و نیازمند ثبت و اشاره است. درباره مسعود ( حسن صدیقی ) و با استناد به یکی از نزدیکترین هم بندی های وی گفته شده است که او در زندان تا بهار سال 66 با جمع بچه های راه کارگر بود ولی بعد موضع چپ مستقل را اتخاذ میکند. هم از اینرو اشاره به آخرین باورها و اعتقادات زندانی سیاسی مسعود که سربلند ماند و افق رهائی انسانها را که گریزی از آن نیست , دیده بود را لازم میدانم.
در کتاب شهیدان ما از انتشارات راه کارگر به علت درگذشت مسعود با عنوان ابتلا به بیماری مننژیت یاد شده است و این واقعه را مسئولین زندان اوین به خانواده وی خودکشی اعلام کرده اند.

یادش گرامی!

هیچ نظری موجود نیست: