گفتگو با خانم گلی- بیژن خوزستان و امیر جواهری لنگرودی در باب خیزش انقلابی زن_زندگی_آزادی

https://youtu.be/s0iJukjsxR4?feature=shared

۱۴۰۰ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

امیرجواهری لنگرودی / یادداشت ۴۰ / گزارش چهلمین جلسه محاکمه‌ی حمید نوری (عباسی) از استکهلم

یادداشت ۴۰

گزارش چهلمین جلسه محاکمه‌ی حمید نوری (عباسی) از استکهلم

     امیرجواهری لنگرودی

amir_772@hotmail.com



توضیح:

 طی هفته پانزدهم سی وششمین،جلسه دادگاه حمید نوری (عباسی)بعد از نزدیک دوهفته استراحت به کشورآلبانی انتقال یافت،روزدوشنبه/۱۹ آبان ۱۴۰۰برابردهم (۱۰) نوامبر۲۰۲۱به جرم مشارکت درکشتارزندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷، کار خود را به پیش برد.

درروزچهارشنبه محمد زند یکی اززندانیان سیاسی دهه ۶۰ وجان‌به‌دربرده ازاعدام‌های دهه ۶۰ در دادگاه دورس آلبانی حضور یافتند و به ادای شهادت خود پرداختند.

در این یادداشت به شهادت محمد زند خواهم پرداخت. نامبرده بعنوان شاکی وشاهدوباحضوردردادگاه کشور آلبانی، در روزچهارشنبه پانزدهم (۱۵) نوامبر۲۰۲۱با اظهارات خودبرای دادگاه بعنوان بیست ونهمین شاکی وشاهد بعد ازخانم ها وآقایان:

۱-ایرج مصداقی۲- نصرالله مردانی۳- مهدی برجسته گرمرودی ۴-همایون کاویانی ۵- سیامک نادری۶- محسن اسحاقی ۷-رمضان فتحی ۸- مهدی اسحاقی ۹- علی اکبربندلی(اکبربندعلی) -۱۰مسعوداشرف سمنانی۱۱-سولمازعلیزاده ۱۲- احمد ابراهیمی ۱۳- فریدون نجفی آریا ۱۴- خانم ساراروزدار ۱۵- حسن گلزاری(بخش اول)وحسن گلزاری(بخش دوم) ۱۶- مجید جمشیدیت۱۷- خدیجه برهانی ۱۸- سید حسین سید احمدی  ۱۹-مهنازمیمنت ۲۰- مهری حاجی نژاد۲۱- سیدجعفر میرمحمدی برنجستانکی ۲۲- صدیقه حاج محسن۲۳- ویدا رستم علی پور۲۴- لاله بازرگان ۲۵- علی ذوالفقاری ۲۶-رضا فلاح ۲۷-  عصمت طالبی کلخوران ۲۸- مختار شلالوند بروجردی دراین دادگاه شهادت داده‌اند.

باری دراین یادداشت اظهارات «محمد زند»،به عنوان شاهد وشاکی زندانی سیاسی سابق وفعال سیاسی هوادارسازمان مجاهدین،ساکن کمپ آلبانی، بعنوان دادخواه برادرخود«رضازند» اعدامی سال۱۳۶۷روزچهارشنبه ۱۰ نوامبر با دادگاه آلبانی-  استکهلم راانعکاس می دهم.        

همه طبق برنامه جا بجا شده اند. رئیس دادگاه می پرسد: دراستکهلم مترجم داریم ؟

دادستان پاسخ می دهد : اری داریم!

رئیس دادگاه : می پرسد در استکهلم مترجم میکروفون دارد ؟

مترجم پاسخ می دهد: آری دارم

رئیس دادگاه: مترجم جدید است و من نمی شناسم، اعتراض می کند چرا به اواطلاع ندادید که مترجم جدید آوردید!

دادستان : به من هیچکس اطلاع نداده بود!

مترجم:خطاب به رئیس دادگاه می گوید: رئیس من پیشترهم دردادگاه استکهلم بودم وشما من را دیده ومی شناسید.

رئیس دادگاه: اکی ... بعد می پرسد:آیا مترجم های قبلی مریض بودند، تو برای چی آمدی؟

مترجم:پاسخ می دهد؛ من نمی دانم که مریض اند یا نه، ولی من برای ترجمه آمدم.

رئیس دادگاه : الان چیزهایی که می گویم باید ترجمه کنید ...من در این عکس می بینم، دراستکهلم کسانیکه بایدحاضرباشند، حاضرند!از طرف دادگاه،دادستان حضوردارد.شاکی را درمحل داریم.وکیلش هم اینجا است.به«محمد زند» خوشآمد می گویم.دراینجا« محمد زند» کنار دادستان نشسته است.می خواهیم مشاهدات وتجربیات ایشان رادر زندان گوهردشت،طی سال۶۷ برابر۸۸ بشنویم!

رئیس دادگاه:قبل ازاینکه دادستان پرسش های خود راطرح کند.از وکیل مشاورایشان«کنت لوئیس»دعوت می کنم،که ازمختصری از« محمد زند» به آشنایی دادگاه بازگویند!

کنت لوئیس:«محمدزند» که درشماره پیوندب(B)، پیوست بیست(۲۰) است.«محمد زند» درسال۱۳۶۰ آنگاه که شانزده سال سن داشت،دستگیرشدوبعد یک دادگاهی که فقط سه دقیقه طول کشید،بعنوان هوادار سازمان مجاهدین به زندان ابد محکوم گردید. ابتداء چهار ماهی در زندان اوین بود.بعد او را به زندان قزلحصار منتقلش کردندو دوسالی در آن زندان بود.دیگر بار او را به اوین برگرداندند.دراین زندان شدیداشکنجه شد.درخردادیاتیرسال ۱۳۶۴، اورابه زندان گوهردشت منتقل کردند.درسال۱۳۶۶،البته بعد ازاینکه خانواده اش با منتظری تماس گرفتند،حکم زندانش را به دوازده سال حبس تقلیل دادند.درزندان گوهردشت تا مقطع اعدام های جمعی حضورداشت.دربهمن۱۳۶۷دیگرباراورابه زندان اوین منتقل کردند. بعددرسال۱۳۷۱آزادگردید.آرام وآرام درسال ۱۳۷۹ایران راترک کرد،به قرارگاه مجاهدین درکمپ اشرف عراق پیوست. برادر«محمد»،«رضازند»هم درفهرست آ(A)شماره سیزده  است.   برادرش رادرسال۱۳۶۰،آنگاه که ۲۱ساله بود،دستگیرکردندوبه ده سال زندان محکوم شد.درسال۱۳۶۵ازقزل حصاراورابه گوهردشت آوردند.رضا تا سال۱۳۶۷درگوهردشت بود که درهشتم مرداد این سال اعدامش کردند.به همین دلیل ما«محمد زند» رابعنوان شاکی، هم از بابت خودش وهم برادرخودش که اعدام شده، تلقی می کنیم.

«محمد زند»دربندهای مختلف زندان گوهردشت نشسته بوده است.ما مرتب ازدیگرزندانیان هم شنیدیم،که زندانبانان اسامی این بندها را مرتب عوض می کردند.اولش دربند یک بود که به آن بند هفده هم می گفتند.بعدی بند دوکه به آن بند هیجده هم می گفتند.بعدا به بند سه منتقل شدکه به آن بند نوزده وبند دونیزمی گفتند.«محمد»با«اکبرصمدی» لیست ب،شماره بیست ویک،هم بندبوده است.با«محمودرویایی» درلیست ب، شماره بیست ودو،با«نصرالله مرندی»،لیست ب، شماره دو،برادرش «رضا» دربند سه تا - قبل ازاینکه اعدام گردد- با اوهم بند بوده است. «محمدزند»راسه باربه«راهروی مرگ»بردند و همینطورسه باراورادربرابر«هیئت مرگ»بردند.«محمد»شخص «حمیدنوری یاعباسی»را به  دفعات گوناگونی دیده است. بعلاوه اینکه «حمیدنوری»رادرزمستان سال ۱۳۷۴درتهران دیده است. از حرفهای «محمد»اینگونه دریافت می شود،اسامی همه آنهاهائیکه درلیست ب هستند،همه آنهادرمقطع اعدامهای دستجمعی،درزندان گوهردشت نشسته بودند.لیست آ را با هم کنترل ومرورکردیم شصت و نه اسم ازصدونه اسم را« محمد» شناسایی کرده است.منتهی دربازجویی گفته که با همه این شصت ونه نفرارتباط نزدیک نداشتم ولی اسامی شان را می دانم.«محمد»وسایرشاهدها دراردوگاه اشرف سه درآلبانی هستند. اینها یک کروکی ویا مدلی راساختند که شبیه همان زندان است که من الان روی میزم دارم.شاکی پیشنهاد کرده که این مدل طی روزهائیکه این دادگاه درآلبانی تشکیل میشود،دردادگاه باشدونشان داده شود! «محمد»چندوسیله دیگرهم باخودش آورده که می خواهد به دادگاه نشان بدهد.ازکابل هایی صحبت شده که چندین نوبت بچه ها رابا آنها زدند،چند نمونه ازاین کابل ها وچشم بند رابا خودش آورده،موقعی که دادستان ازاوسئوال می کند،ازاین چشم بندهامی خواهد استفاده کند و نشان بدهد که به چه شیوه ای آدم می توانست ازپشت چشم بند ببیند! این پرده های فلزی که از آنها صحبت کردیم، «محمد»یک تکه فلزاز گوشه یک تخت چند طبقه را با خودش آورده ومی خواهد نشان بدهد که با این یک تکه فلز، زندانی هاچه شکلی این کرکره رابالاوپائین می کردیم ووضعیت کرکره راتغییرمی دادیم.من دراین گردش کار، برای معرفی«محمد»همه چیزهایی راکه می خواستم بگویم،برای دادگاه گفتم!

رئیس دادگاه،قاضی ساندر:باتشکرازکنت لوئیس.الان دادستان بازجویی اش رااز«محمد زند» شروع می کند ومی خواهم که دستگاه را روشن کنیدکه این صحبت هاازطریق تصویروصداضبط گردد.از منشی دادگاه خواسته شدکه آنگاه که دادستان صحبت می کند اگرصدا بالاوپائین داشت،تنظیم گرددتا همه چیزشنیده شود!

دادستان : حتما!

رئیس دادگاه:ضبطراروشن کردید؟- بله روشن شد-نوبت رابه دادستان می دهیم!

دادستان:سلام«محمد زند»،من اسمم مارتینا است ویکی ازدوداستان این پرونده ام. قبلا که به سالن آمدیم خودمان را معرفی کردیم.امروز بیشترسئوالات رامن ازتومی پرسم. قبل ازاینکه سئوالاتم را طرح بکنم.یک چیزی ازهمه خواستم وازتوهم می خواهم .آنچه که ازتومی خواهم اینستکه به سئوال دقیقا گوش بدهی،تا جائیکه می توانی جواب هاش را محدود ومشخص بکن،به سئوالاتم دقیق گوش بدهید.علتش این استکه ما وقت مان امروزمحدود است.یک چیزی از خیلی دقت کن ، بین مشاهدات خودت وچیزهایی که براین تعریف کردند، یک مقدار فرق وتفاوت بگذار. یک چند تا سئوال کنترلی وکوتاه می خواستم از توبپرسم.بعد هم می خواهم که خودت با بیانم آزاد تعریف کنی.قبل از اینکه شروع کنیم . سئوالی وچیزی هست؟!

محمد:فقط یک جمله می خواستم بگویم:با تشکرازدادستانی،قضایی آلبانی ودورس وهچنین قضایی سوئد وهیئت قضات ودادستان ها به خاطراجرای عدالت،مراتب قدردانی راازجانب خودم،خانواده ام وهمه خانواده های قتل عام شدگان۱۳۶۷خواستارم. 

دادستان:وکیل تان تعریف که شمادرسال۱۳۶۰درحالیکه شما شانزده سالتان بود، دستگیرشدید، درسته؟

محمد:بله!

دادستان:برادرتان«رضا زند» هم درهمان سال دستگیرشد؟

محمد:بله!

دادستان: برادرتان «رضا» چند سالش بود که دستگیرشد؟

محمد: رضا بیست و یک ساله بود!

دادستان:درستکه شما ها چون هوادارمجاهدین بودید،دستگیرشدید؟

محمد:بله!

دادستان:وکیل شماتعریف کردند که شمارادرسال ۱۳۶۴ به گوهردشت منتقل کردند، درسته دیگر؟

محمد:بله!

دادستان:طوری که من متوجه شدم؛شما راسه باربه «راهروی مرگ» بردند وسه بازنیزدرنزد« هیئت مرگ» بردند ؟

محمد:بله!

دادستان: ازتومی خواهم که بابیان آزاد،این سه مرتبه تعریف بکنی. می خواهم که ازخاطراتتان تعریف کنید که اولین باردرمرداد۱۳۶۷ شما را به «راهرومرگ» بردند، بگوئید چه شکلی بوده است!

 محمد:اگراجازه بدهید،بگویم:چه چیزی پیش آمد که مرابه راهروی مرگ بردند؟

دادستان:با توجه به وقتی که داریم که زیاد هم نداریم؛ بپرسم: اولین باری که شما را به «راهروی مرگ» بردند، چه تاریخی بود؟

محمد:پانزدهم مرداد۶۷

دادستان:پس توضیح بدهید که زمینه اش چی بوده که شما را به «راهروی مرگ» بردند؟

محمد:ششم مرداد۶۷ من دربند سه بودم.- همین بندی که نشانتان می دهم- طبقه دوم یا سوم، روزنامه ها صبح را قطع کردندوروزنامه های قبلی رابه بند ما ندادند.شب بعد ازآمارگیری روانه - که آمارزندانیان بندراشب می گرفتند- بعد ازآمار،«داوود لشکری» به داخل بند آمد، اسم سه نفر:«غلامحسین اسکندری»،«سیدحسین سبحانی»، وفکرمی کنم«مهران هویدا»راخواند.ماهم به جلودرب رفته بودیم وبه عدم ورود روزنامه اعتراض میکردیم.من و«رامین قاسمی»، «اصغرمسجدی»، «اصغرمحمدی خبازان»، «مسعودکُوباری»،«منصورقهرمانی» و سه نفرکه الان داخل ایران هستند ونمی خواهم نام آنان راببرم.«داوود لشکری» ماراازبندبیرون کشید وبه این راهروبرد.چشمبند زدیم. اتهام ما را پرسید.گفتیم:هواداری!شروع کردن ما را مورد شکنجه وضرب وشتم قراردادن.پاداری به نام «داوود» که کاراته بازبود،با ضربه پوتین به دنده من زد، که دنده ام درجا شکست.دیگرباربا همان پوتین به بالاپریدوبرروی شست پایم فرود آمد،که آنراهم شکست.همین ضرب وشتم حدود یک ساعت ادامه داشت.دیگربار«داوود لشکری» دوباره ازمااتهام راپرسید.ماگفتیم:هوادار.بعداواصرارکرد.گفتیم: «هوادارسازمان»اوگفت:«کدام سازمان». ماگفتیم: «سازمان مجاهدین» .سه نفرازبچه ها:«غلامحسین اسکندری»،«رامین قاسمی»وفکرکنم «مسعودکُوباری» سه نفرگفتند:«مجاهدین خلق».«داوودلشکری»گفت: «به  داخل بند بروید وصبح شنبه به سراغ شما خواهیم آمد» تاریخ این ماجرا پنجشنبه بود.به داخل بند که برگشتیم؛حالم خیلی خراب بود. برادرم«رضا»حال مرادیدوپرسید:«چرارنگت پریده وحالت اینگونه است؟»مادامیکه داشتم می افتادم که«رامین قاسمی»و«غلامحسین اسکندری»زیربغلم راگرفتدومن رابه درون حمام بردند،درآنجا استفراغ کردم.آنهاشروع کردندکمی بامن شوخی کردن تا دردم نیز فروکش کند.این آخرین باری بود که دست آنها رازیربغلم احساس کردم.به من گفتند:تا روزشنبه،مراقب خودت باش.آن شب با همه درد تلاش کردم که بخوابم.بازهم درهفت مرداد،آمدند وتلویزیون رابردندو هواخوری راهم قطع کردند.برادرم«رضازند»داشت درراهروی داخل بندبا«محمودرویایی»راه میرفت.«رضا»بلندگفت:«این دیگرخراب ترازاذیت وآزارمعمول است.باید برویم وشدیدا اعتراض کنیم»،من می خواهم یک نکته ای درباره برادرم بگویم:برادرم بیست ویکسالش بودودانشجوی رشته برق دانشکده رشته تکنولوژی انقلاب،در شهریور سال ۱۳۶۰با دوستش «پرویزشریفی» دستگیرشد.هردوشکنجه های زیادی شده بودند،«پرویز»به حبس ابد، وبرادرم «رضا»به ده سال محکوم شدندو«پرویزشریفی»درسال۶۷دراوین اعدام گردید.به هر حال «رضا»تا موقعیکه درزندان بود،خیلی تلاش می کرد،به بچه هائیکه ازجهت مالی، بضاعت کمی داشتند،ازجهت مالی کمک کند. برای همین به پدرم می گفت:« پول بیشتری برساند تا بتواند به اینها یاری برساند.»خواستم اینرابگویم:که خیلی مهربان،وخیلی هم دوست داشتنی بود.من ازبرادرم پرسیدم:«چرااین حرف رامیزنی؟» گفت؛ «مگریادت نمیآید که"مسعود مغبلی" داستانش چی شد؟،«مسعود»را درهمان تاریخ فروردین ۶۷،برای آزاد کردن به کمیته مشترک بردند، امامصاحبه راقبول نکرد،به اوگفتند:«بروبه دوستانت بگو،به زودی سراغتان میآئیم وهمه تان راتعیین وتکلیف می کنیم.»ضمن اینکه درتیرماه۶۷آخرین ملاقاتی که من و«رضا»با مادرم مان داشتیم. «رضا»به مادرم گفت:«دیگرمنتظرما نباش،مارادیگرنخواهی دید»، من تلاش می کردم که مادرم رادلداری بدهم،ولی«رضا»می گفت: اینهاباید بدانندکه اینها نمی گذارندکه مازنده ازاینجا بیرون برویم.به هر روی آنروزگذشت تاما به هشت مرداد رسیدیم.پاسداردرب بندراباز کردواسامی ده یا یازده نفرراخواند.من و«رضا»،«محمودرویایی»، «نصرالله مرندی»ویکی ودونفردیگرآنجا نشسته بودیم.«رضا» رو به من کرد وانگشتروتسبیح اش رابه من دادوگفت:«ازمن به یادگارداشته باش.»دلم نیامد که ازاوبگیرم ونگرفتم.آنرابه«نصرالله»یایکی دیگراز بچه ها داد.گفت:«ما رفتیم،خدا حافظ»،تقریبا ساعت یازده یا نزدیک های ظهربود،«حسن اشرفیان»وعزیزانی که زیریک پنجره وکرکره به جانب حسینیه،«داوود لشکری» وچند لباس شخصی،همراه با دو فرغون طناب به طرف سیلومی بردندرادید.من هم به آنجا رفتم. وقتی به آنجارسیدم،برای اولین بار«داوود لشکری»که یک سلاح کمری بسته وفرغون طناب رادیدم.از«حسن اشرفیان »پرسیدم: که نظرت چیست؟گفت:«که نظرخاصی ندارد!»،ولی خودم برآن بودم که موضوع اصلی اعدام است.ولی دوتاسه ساعت بعدش،وقتی کنارپنجره آمدم ،ازاین سوله ها،تعدادی مرگ برمنافق می آمد.عصری پاسداری به دم درب بندآمد«نصرالله مرندی»به من گفت:«بگوکه برای برادرم "رضا"میخواهم لباس بفرستم.»پاسدارگفت:بعد، الان نیازی نیست» .شب همان پاسدارکه کاراته بازبود،دم درب بندآمدوپرسید:اسم پدر «منصورقهرمانی»چی بود؟چون فعل زمان گذشته استفاده کرد،ما مشکوک شدیم. گفتیم:«چراازخودش نمی پرسد؟».برای ما قطعی بود که اعدام می کنند.روزهشت مرداد،اعدام ها بازندانیانی که ازمشهد آورده بودند،شروع شده بود.ازجمله:«جعفرهاشمی»و«دکترمحسن فغفورمغربی»،اینها راازمشهد آورده بوبدندکه موضع علنی می گرفتند ومی گفتند:«ما سربازان مسعودومریم هستیم».اینهارا همان روز اعدام کردند.زندانیان ملی کشد که ازسال های۵۹ یا کسانی که شرایط رژیم راقبول نکرده بودندودرزندان مانده بودند،همان روزهشتم اعدام کردند. ازجمله آنهایی که من می شناختم:«جلال لایقی»و«داریوش کی نژاد» که زرتشتی بودو«مهشیدرزاقی»که عضوتیم هماوعضو تیم ملی ایران بود.همچنین زندانیانی که ازکرمانشاه آورده بودند.به هر حال هشتم تمام شد وروزیکشنبه نهم مرداد، ساعت حدود نه صبح بود که پاسداربه بندآمدوزندانیان کرجی راباخودبردند.ازجمله:«مهران صمد زاده»،«مهرداداردبیلی»،«حسین بحری»،«زین العابدین افشون»،« محمدفرمانی»،«علی اوسطی»که خیلی با من دوست ونزدیک بود.همه اینهاراباهم بردندو« زین العابدین افشون» بعد ازیکی ودوساعت بعد برگشت،دقیق یادم نیست،ولی صحبت ازیکی ودوبرگ کاغذی بود که دست بچه ها داده بودندتایک چیزهایی درباره مغازه شان ویا وصیت نامه شان چیزهایی بنویسند.همه اینهاراهمان روزاعدام کرده بودند. حالاممکنه که یکی برای روزبعدمانده باشد، ولی تقریبا همه شان همان روزاعدام شده بودند.روزدهم مرداد«داوودلشکری»واردبندشد وگفت:« همه به اطاق هایتان برویدوگفت آنهایی که بالای ده سال حکم دارند،بیرون بیایند.حدودشصت نفر،نه بیشترراکه اتهامشان را هواداری ازمجاهدین اعلام کرده بودند،با خودش برد.ازجمله آنهایی که برد:«محمودرویایی»،«اکبرصمدی»،«محمدنوع پرور»،«عباس افغان»،«اسدالله ستارنژاد»، فکرکنم«علی اصغرمهدیزاده»ویا«مهدی علیزاده »،چنین اسمی داشت.اینها راازبند بیرون بردندوماتا دوازدهم مردادخبری ازآنان نداشتیم.دراین فاصله «محسن زادشیر» ازطریق مورس آئینه ای،که - شکلی ازمورس- است،توانست با«داریوش حنیفه پورزیبا» ،ارتباطبرقرارکند. «داریوش» به«محسن»گفت:«به طوروسیع اعدامها شروع شده است».«داریوش»بامادرزندان قزل حصار بودوتا آنجائیکه می دانم درهیجده مرداد اعدام شده است.«داوود لشگری» روزسیزدهم مرداد،من وتعدادی دیگری ازجمله:« مجتبی اخگر»گفت که بیرون برویم.ما موضع مان راهوادری ازسازمان اعلان داشتیم ومارابه آخرین قسمت که به آن شماره پانزده می گفتیم وبنددو فرستادند.ازروزپنجشنبه سیزدهم تا پانزدهم که روزشنبه بود،درهمین اطاق بودیم.شب چهاردهم«غلامحسین فیض آبادی»راپیش ماآوردند.به «غلامحسین»گفتیم:«خبردادری که اعدامهاشروع شده ودارند گسترده اعدام می کنند؟گفت:«درانفرادی بودم وشنیدم»،اوراچندی قبل ازپیش مابه انفرادی برده بودند.«غلامحسین»گفت:«اگرمن راپیش هیئت مرگ ببرند،من ازهویت مجاهدی دفاع می کنم ومی گویم که مجاهد خلقم»وبدین طرق «غلامحسین فیض آبادی» روزشنبه پانزدهم مرداد اعدام شد.روزپانزدهم مرداد،پاسداری آمد، من وده تا پانزده نفردیگر را ازآن اطاق به طبقه همکف به«راهروی مرگ» آورد ودرجایی نشاند.بعد«داوودلشگری»به آنجا آمد واسم من راخواند ومن درراهرو جلوی درب اطاق هیئت نشاند.چنددقیقه بعد«ناصریان» آمد واسم من راخواندومرابه اطاق«هیئت مرگ»برد.«ناصریان»پشت من بودوقبل ازاینکه من روی صندلی بنشینم به من گفت:«برادرت رااعدام کردیم،هرچه راکه هیئت گفت، نپذیری،خودت رانیزاعدام می کنیم» روبروی من«نیری» که رئیس آنهابود به من گفت:«که چشم بندت را بردار».چشم بندرا که برداشتم،سه نفرروبریم نشسته بودند. «نیری» بودودونفرچپ وراستش که یکی «اشراقی»وآن دیگری «پورمحمدی» بود، که البته اورابعدها شناختم. دوتا سه نفرچپ وراست اینها ایستاده بودندوفکرکنم-دقیق نمی دانم- مسلح بودند وبرای حفاظت آنها بودند.« ناصریان»پشت سرم ایستاده بود.«نیری»ازمن اسم واسم پدرو و مشخصات راپرسیدوگفت:«حکم ات چقدراست؟گفتم:«ابد بوده وبه دوازده سال تقلیل یافت»وپرسید:«که می خواهی که امام به توعفو بدهد؟»گفتم:«حکم ام تمام می شودوخودم آزاد می شوم.» یادم نیست که اتهامم راپرسید یانه،ولی من گفتم:«برای چی برادرم رااعدام کردید؟اوهفت سال زندان کشیده بودوسه سال دیگربایدآزاد می شد.» به ناصریان گفت:«اورا بیرونه ببرید.»من راازآن اطاق بیرون آوردند وبردند آن سوی دیوارکریدورنشاندند.آنجاکه نشسته بودم صدای «ناصریان»،«داوودلشکری»،«حمیدعباسی»رامیشنیدم.یکبار«داوود لشکری»آمدولیستی راخواند و تمام آن افرادرابه سمت حسینیه یا آمفی تاتر،جائیکه اعدام می کنندبرد.بعدازیک ساعتی دیدم که«حمید عباسی»یا نوری با«داوود لشکری» ازسمت حسینیه یا آمفی تاتر به جهت مامی آیند.من فاصله ام با آنها حدود ده تا پانزده متربود،وقتی آنها رامی دیدم .«حمیدعباسی» یک دسته چشم بند دردستش بود. یعنی تعدادزیادی چشم بندرادردستش گرفته بودوهمراهش « داوود لشکری» بود،وقتی به نزدیک من رسیدند،اوگفت:«من میروم پست می کنم و برمیگردم» بعد «داوودلشکری» رفت«حمیدعباسی»رفت ویک لیست جدیدی آوردند.همان وقت دیدم که«ناصرمنصوری»راکه روی برانکارد هست،روبروی من آوردند،زیرپنکه گذاشتند.

 «ناصرمنصوری»مسئول بندمابود.«ناصریان»و«حمیدعباسی»اورا زیرفشارگذاشته بودند که مناسبات وروابط داخل بند رابرای آنها باز گوید.اونیزبرای اینکه تن به این خیانت ندهد،زمانیکه درانفرادی بود، خودش راازطبقه سوم به پائین پرتاب کردونخایش قطع شد. «ناصرمنصوری»هیچ حرکتی نداشت،فقط روی برانکارد درازکشیده بود.«حمیدنوری»آمد،اسم اووپدرش،به اضافه«علی حق وردی»وچند اسم دیگرراخواندواینها راازهمین راهروبه سمت همان حسینیه وسالن اعدام ها بردند. من سه ربع بعددرآنجا« محمود زکی» رادیدم.ابتداء اطرافم رانگاه کردم ودیدم که پاسداری نیست.از«محمودزکی پرسیدم: «اتهامت راچی گفتی؟»گفت:«من گفتم:مجاهدخلق».«محمودزکی» روز دوازدهم مرداد،تعدادی ازبچه هاازجمله:«مجتبی اخگر»،« علی حق وردی»وچند نفردیگررا،دربند جمع می کندوبه آنها گفت:«برویم شام بخوریم.»درانجا به بچه ها می گوید:«همانطوریکه شنیدید اعدام ها به شکل گسترده شروع شده است.وظیفه من دفاع ازهویت مجاهدین است»،«علی حق وردی»هم همین را می گوید.بقیه هم همین رامی گویند.به هرحال آنجا که نشسته بودبه من گفت«که گفتم: مجاهد خلق». متوجه نشدم که«محمود زکی» همان روزیا روزهای بعد اعدام شد، ولی آن حرف را،آن روزبه من زد! من دوتا سه ساعتی آنجا بودم وشاهد بودم که ازطرف«حمیدعباسی» لیست های دیگری هم خوانده شد.ازجمله:«محمدنوع پرور»وفکرمی کنم«اسدالله ستارنژاد»هم همان روزاعدام شدند.«اسدالله ستارنژاد» گفته بود:«اگرمی خواهندمن را اعدام کنند،می گویم بدون چشم بند،من بایداعدام شوم»الان برادران «اسدالله ستارنژاد»درآلبانی اشرف سه هستند.من راازآنجا به انفرادی بردند.تاروزهیجده مرداد،دراین روزمن رابه همان راهروبرگرداندند. بعدازنیمساعت یاسه ربع،من رادوباره پیش«هیئت مرگ»بردند. همانجا چشم بندم راکه برداشتم. نیری هیچ سئوال وجوابی نکرد و گفت:«ببرش بیرون»،دیگرباره من راآوردندودرهمین راهرونشاندند ودرآنجا اسم هایی که«حمیدعباسی»می خواند راشنیدم.«جعفرتجدد» و«احمدنعلبندی»راکه می شناختم خواند.«جعفر»رادربیرون اززندان می شناختم وبرادرش«غلامحسین تجدد»درسال شصت اعدام شد.من به خانه پدرش رفتم،اودچارافسردگی شده بودومادرش سرش را به شانه من گذاشته بود وفقط گریه می کرد.بعدازیک یا دوساعت من را به انفرادی برگرداندند.روزبیست ودوم مرداد،دیگرباره من رامقابل «هیئت مرگ»آوردند.بعدمن راپیش«هیئت»بردند.آنجاگفتند:«اگرقبول نکنید،اعدامت می کنیم».متاسفانه من نتوانستم مثل آن بچه ها شجاعت داشته باشم وازهویت مجاهدین دفاع کنم وبگویم مجاهد خلقم.اما بعد از اینکه به مجاهدین پیوستم؛تصمیم گرفتم که راه آنها راادامه بدهم.روز بیست ودوم هم باز«حمیدعباسی» لیست هایی را می خواند. اما در آن لحظات، چون همه اش- درفکرکاری که کرده بودم - متوجه نشدم که چه کسانی راصدا می کرد. من را دوباره به انفرادی برگرداندند.همان روز یا فردایش «ناصریان»و«حمیدعباسی»دم درب سلول ام آمدند.

 «ناصریان»چند برگ کاغد ویک قلم به داخل سلول انداخت وگفت «همه روابط ومناسبات داخل بندخودت،همه رابایدبنویسی.»آنها رفتند و- ساعتش یادم نیست-،ولی حدوداولین وعده غذایی شام بود، چهارتا پنجتاپاسداربه من گفتند:«پشت درب سلول بنشین وچشم بند بزن»،بعد به درون سلول آمدندوبعد به شدت بامشت ولگدوپوتین  میزدند،در حالیکه دنده ام شکسته بود،وسرم را به لوله ای که آنجا بود،می کوبیدند.همه بدنم به شدت درد می کرد.این قضیه برای چند روزادامه داشت که منوتحت فشاربگذارندتا آن اسامی رابدهم.یعنی اینهادرهرسه وعده غذایی(صبح- ظهروشب)،اینهااین بلاراسرمن می آوردند.اما وقیت دیدند که من چیزی نمی نویسم،دیگرنیامدند.تا اینکه درروزپنج شهریور، برای سلول های روبرو وبغلی دیدم که چند نفررا آوردندو پرکردند.به آنها مورس زدم که کی هستید وازکجا آمدید؟متوجه شدم که یکی ازرفقای مارکسیست مان است که آنروزبرای همین«هیئت مرگ» برده بودند.ازاوپرسیدم:«جریان اعدام ها رامی دانید.؟» گفت: «کم وبیش درجریان هستیم.»متاسفانه اسمش یادم رفته است ولی پرسیدم:«تورا برای چه کاری به اینجا آوردند؟» گفت:« ما را بردند و پرسیدند که نمازمی خوانی یا نه؟ گفتم :نه» یک ساعت بعد مورس زد وگفت:« سریع بیا که کارت دارم.»یک جمله میزدکه من متوجه نمی شدم.می گفت:«امروزتولیدم»،چندبارتکرارکردومن متوجه نشدم . گفتم:« زیردرب بیا»،زیردرب به نحوی که پاسدارها متوجه نشوند، ازاوپرسیدم چه می گویی؟ یاروگفت:«امروزتولدم است!»من خنده ام گرفته بودودردلم تحسین اش می کردم به خاطراینکه سرموضع بود!یکی ودوساعت بعدآمدندوهمه شان رابردند.به احتمال زیادهمه شان هم اعدام شدند.من تقریبابه مدت سه ماه درسلول انفرادی ماندم. حدودااواخرمهرواوائل آبان بودکه من رابه بندسیزده منتقل کردند.اولین کسی را که دربند دیدم«محمود رویایی»بود.از«محمود» پرسیدم:«چند نفردیگرماندند؟»گفت:«تاآنجائیکه میدانم،توآخرین نفرهستی»ازکل زندانیان باقی مانده درزندان گوهردشت همین صدوشصت وهفتاد و هشتاد نفرباقی مانده بودند.ده روزبعدازاین ماجرا،به من ملاقات دادند. مادرم،خواهرم وپدرم بودند.وقتی به دیدن آنها رفتم،ازمن پرسیدند: «رضاکجاست؟»گفتم:«من نمیدانم وبرویداززندانبانان بپرسید»خواهرم ومادرم به شدت گریه می کردندومی گفتم:من نمی دانم، بروید ازاینها بپرسید تا بفمند چه جنایتی صورت گرفته است.آنها رفتندوچند روز بعد به پدرم تلفن میزنندوبه اومی گویند:«که به زندان اوین بیا وشناسنامه پسرت رضا رانیزبا خودت بیاور.» پدرم شناسنامه رضا را نمی برد ولی خودش به اوین میرود.دراوین به پدرم می گویند:« پسرت را اعدام کردیم و یک ساک کوچک به او میدهند که حاوی یک پیراهن،یک ساعت شکسته که ساعت را- روی ساعت دوشکانده - بود که بگوید:«زمان اعدامم کی بود» پدرم می پرسد:«شناسنامه رابرای چکاری می خواهید؟»می گویند:«می خواهیم باطل کنیم ومحل دفن اش را به شما بگوییم.»پدرم می گوید:«برای چی پسرمرااعدام کردید؛ اوکه هفت سال زندان کشیده ومی باید سه سال دیگرآزادمی شد. شناسنامه اورا دارم،ولی به شما نمی دهم!» پدرم راچشم بند میزنند و به داخل زندان می برند،برای اینکه اورا تحت فشاربگذراند، سه بار برایش اعدام مصنوعی تدارک می دهند.پدرم می گوید:«اگراعدامم بکنید، مهم نیست،من پیش پسرم میروم» وقتی می بینند که اینگونه مهم ایستاده است.به اومی گویند:«برو،ولی حق نداری برای پسرت مراسم سوگواری برگزارنمایید»پدرم میگوید:«برایش مراسم بزرگی خواهم گرفت»وهمین کارراهم کردومراسم خیلی باشکوهی برای برادرم برپا کرد.سرانجام متاسفانه پدرم دچارآلزایمرشدوسال گذشته همزمان با بازجویی اول من فوت شد.مارااواخربهمن ازگوهردشت به زندان اوین منتقل کردند.دراوین برادرم یک ملاقات حضوری دردفترناصریان گرفت.«ناصریان»و«حمیدنوری»هم آنجانشسته بود.من چشمبند نداشتم . برادرم وهمسرش وبچه آنها به دیدن من آمدند.«ناصریان» آمد وبه برادرم گفت:«اگراین برادرت روابط ومناسبات بند راهمچنان نگوید، اعدام خواهد شد»این ملاقات اسفند۶۸یا فروردین۶۹آنجام شد.همسر برادرم گریه می کرد وبه شدت ترسیده بودومن اورا دلداری می دادم ومی گفتم:«مهم نیست».به هرحال درفروردین۷۱با خاطرات تلخی از زندان آزاد شدم وبالاخره خودم را به مجاهدین رساندم.چون همه آن بچه ها به خاطرهمین اعدام شدند.من حرفم تمام شد.    

دادستان:چه تاریخی بودکه داوود لشکری می ایدواین اسامی رامی خواند؟  

محمد:بله!

دادستان:آیا می دانید چه اتفاقی برای این سه نفر افتاد؟

محمد:همه شان اعدام شدند!

دادستان:می دانید کی وچه وقتی - به شکل تقریبی هم شده - اینها اعدام شدند؟

محمد:هشتم مرداد،همان گروهی که برادرم من هم همراهشان بود، اعدام شدند.

دادستان:چقدرنسبت به این مسئله مطمئن هستی که این سه نفر،هشتم مرداد اعدام شدند ؟

محمد:دلیل اصلی اینستکه اولا،اینها سرموضع بودند وسرموضعی ها رااعدام میکردند.دوما،ناصریان به خودمن گفت:برادرت رااعدام کردیم. دلیل سوم اینکه آنشب عوض اینکه ازخود«منصورقهرمانی» اسم پدرش را بپرسد،آمدازماپرسید.کاملاواضح بودکه آنهارااعدام کردند. به اضافه دیدن آن طنابهاوشعارمرگ بر«منافقی» که ازدرون سوله ها می آمد- من که ندیدیم- برگرداندن آن دمپایی ها،همه اینها نشانه های آن اعدام ها است!

دادستان:آخرین باری که شخص خودت این سه نفر«سیدحسین سبحانی»،«مهران هویدا»،«غلامحسین اسکندری»،رادیدی، کی بود؟ 

محمد:حدودهشت صبح روزشنبه،هشتم مردادبود،که همراه برادرم اینها را بردند!

دادستان:بله متوجه شدم.خوب حالابه هشتم مرداد میرویم.شما گفتند که پاسداری درب بند رابازکرد وده ویازده اسم راخواند.ازاین ده ویازده تا اسم،الان اسامی ای یادت می آید که بگویی؟

محمد: بله همه آنهارامیتوانم بگویم:«غلامحسین اسکندری»،«سید حسین سبحانی»،«مهران هویدا»،«رامین قاسمی»،«مسعود کوهباری»،«منصورقهرمانی»،«اصغرمحمدی خبازان»،«اصغر مسجدی»،«رضازند»،یک نفردرایران است،یک نفردیگرهم است- که من الان دقیق یادم نسیت- ممکن است«احمد گرجی» بوده باشد.

دادستان:شبش متوجه شده بودید که اعدام هادرحال رُخ دادن است.اما چند اسم بردید که همان شب اعدام شدند،اما من متاسفانه نرسیدم که بنویسم.آن اسامی را دوباره بگوئید. 

محمد:«جعفرهاشمی»،دکتر«محسن فغفورمغربی»،اینهازندانیانی بودند  که ازمشهد آورده بودند.موضع علنی میگرفتندومیگفتند:«ما سربازان مسعود ومریم هستیم»،من ندیدم بلکه شنیدم که اینها هنگام اعدام علیه خمینی شعارمی دادندودرود بررجوی می گفتند!

دادستان:توازکجا می دانی که آنها آنروزاعدام شدند؟

محمد:ماکه باهم نشسته بودیم وصحبت می کردیم،هرکسی دوستانش را که ازدست داده بود،نام می بردومی گفت.دیگرآنهاآنجانبودند.بعداز طریق خانواده ها هم دنبال کردیم.

دادستان:باردیگرحول اسامی گپ میزنیم.شمااسم ملی کش ها را آوردید وگفتید که آنروزاعدام شدند.یکی ازآنها «جلال لایقی»بود

محمد:او«جلال لایقی»دانشجوبود.قبلادربندمابودوبرای آزادی اورابه اوین بردند.شرایط زندانبانان رابرای مصاحبه نپذیرفت،اورابه بند ملی کش ها میفرستند.بعدهمه آنها رابه گوهردشت منتقل کردندودرجریان قتل عام ها،چون من خانواده اش رامی شناختم،آنها ساکن یک محله فقیرنشین درتهران بودند.ازخانواده اش مستقیم پرسیدم،اوهم اعدام شد.

دادستان:ممنونم؛دررابطه با«داریوش کی نژاد»بپرسم.اورامی شناسی؟

محمد:آری،«داریوش کی نژاد»او زرتشتی بود.

دادستان:یعنی چی زرتشتی بود؟

محمد:یعنی اینکه اومسلمان نبودو پیرو آئین زرتشتی بود.

دادستان:فهمیدم . سومین اسم دررابطه با «مهشید رزاقی» بود.

محمد:آره او«مهشید رزاقی» بود

دادستان:این «داریوش»و«مهشید»راتوازکجامیدانی که اعدام شدند؟

محمد: «داریوش»راازطریق خانواده اش مطلع شدم،ولی«مهشید»- ورزشکارعضوتیم فوتبال هما وتیم ملی - برادرهایش زندان بودند و ازطریق آنها متوجه شدم.

دادستان :خوب حالا به پانزدهم مرداد،گفتی که تورا به این راهرو می برند ودرست روبروی درب«هیئت مرگ»نشاندند.تورانشاندنت یا ایستاده بودی؟،چشمبندداشتی یا نداشتی ودرچه وضعی بودی؟کمی آنها را توضیح بدهید!

محمد:من رااینجا،قبل ازورود به راهروی«هیئت مرگ»نشاندند.پشت به دیوارنشانده بودندودست هام روی زانوهام بود.آنجاچشمبند داشتم. بعد«داوودلشکری»آمدواسم من راخواند.من راازاینجا به  طرف اطاق «هیئت مرگ» بردوهمان جا روبه دیوارنشاند.

دادستان:این جای اولی که بودی نزدیک اطاق «هیئت مرگ» بودی یا ازآن دور بودی؟

محمد:جای اولی که نشسته بودم،من حدود ده متری دورترازآن اطاق نشسته بودم.

دادستان:این چشم بندی که الان داری ونشان مان داری،همان چشم بندی نیست که آن موقع داشتی؟

محمد:این عین آن چشمبنداست،من سعی کردم آنچه به دادگاه می آورم،عین آن چیزی باشد که درزندان ازآن استفاده می شد.

دادستان:این چشم بندی که توالان آوردی،رنگش همان رنگ است، جنس اش همان جنس است.همان است؟

محمد:رنگش همان رنگ است،ولی جنس اش،گاهی کلفت تربود. بعضی مواقع نازک تربود.

دادستان:حالابعدتربه این چشم بندبرمی گردم،گفتی باصورتت،تورا روبه دیوارنشاندند. درسته ؟

محمد:نه هنوزواردراهروی«هیئت مرگ»نشده بودم.من کناردیوار اینطرف،طرف چپ وراستش زندانیان روبه دیوارنشسته بودند.البته بعضی روزها فرق دارد.یعنی زندانیان راپشت به دیوارمی نشاندند.من همین جا نشسته بودم که ناصریان آمدوپشتم زدوگفت:بلندشووبرویم!

دادستان:به هرحال روزپانزدهم مردادکه شمارابردندوروبه دیوار نشاندند؟

محمد:قبل از ورود به «هیئت مرگ»بله!

دادستان:حالاکه آنجا نشستی،؟آیا متوجه شدی که زندانیان دیگرهم در راهروهستند؟ اگرمتوجه شدید،می توانید حدس بزنید چند نفرهستند؟

محمد: تعداد شان را نمیتوانم بگویم ،ولی زندانی زیاد بودند!

دادستان:بعدشماراجلوی هیئت بردندوشمارابه سمت دیگرراهروبردند وآنجا منتظرشدید.یعنی شما راجابجا کردند، درسته؟!

محمد:مترجم بامخاطب قراردادن شاکی گفت:محمدآقا با هم جلوبرویم! محمدبامراجعه به تابلوتوضیح می دهد:که اول اینجا نشسته بودند، بعدبه راهرویی بردند که درآن اطاق «هیئت مرگ» بودند.بعد به اطاق «هیئت مرگ»رفتم،بعددوباره من رابیرون آوردند.ایندفعه من رابه سمت شمال این راهروکه به سمت سالن اعدام میرفت،من را نشاندند. اینجاکه دادیاریبود،روبرویش آشپزخانه است.اینجا یک درب چهارلنگه بود.من رابه آن طرف درب بردندووقتی نشسته بودم،روبروی من یک پنجره قرارداشت وپشتم به جانب دیواربود.!

دادستان:توازجمله کسانی که درآن موقع شنیدی«حمیدعباسی»بود، درسته؟

محمد:بله!

دادستان:حالاسئوال هائیکه می خواهم بپرسم درباره اشنایی ات با «حمیدعباسی»است.تاقبل ازآن روز،تاریخ پانزده خردادکه اورادیدی، ایاپیشتر هم این شخص را می شناختی؟ یعنی قبل ازپانزده مرداد؟

محمد:بله داشتم!

دادستان:خوب تعریف کن که چه جوربرخوردی با اوداشتی،بااو حرف زده بودی؟چندباربا حرف زدی؟اگراورادرزندان دیده بئودی، چند بازدیده بودی؟

محمد:ماسال۶۴اززندان اوین به گوهردشت منتقل شدیم.درآن سال رئیس زندان گوهردشت فردی به نام مرتضوی بودو دادیاری به نام عرب داشت،من عرب رایکباردیدم.این قضیه تاانتقال زندانیان ازقزل حصاربه گوهردشت ادامه دادشت.من درزمان های کوتاهی دربندهای یک،دو،سه بودم.یکی ازاین بندها،درب های دارد که پنجره های شیشه ای داشت وما به آن بند درب شیشه ای هم می گفتیم.دراین دوره ای که تقریبا یک سال طول کشید،مارابرای هواخوری میبردندومی نشاندند، پاسداران به درون بند ریختندومی گشتند،هیچ اتفاق دیگری نیافتد، دوبارهم ماراازبندسه،مارابه محل اعدام ها،همان حسینیه،یکباربرای فروش کتاب های حکومتی بودویکبارهم مقامات رژیم برای سخنرانی آمده بودند.باانتقال زندانیان ازقزلحصاربه گوهردشت،«ناصریان» دادیارزندان گوهردشت شد.بعدازیک مدتی«عباسی»راهم درکناراو دیدیم.اینهاهرچند وقت به درون بندمی آمدندوخودشان رابه اسم معرفی کردندوکاری که می کردند.مثلااگرمابه موضوعی اعتراض داشتند، «ناصریان»و«عباسی»به درون بندمی آمدند.«ناصریان»آن فردرابه «عباسی»ارجاع می داد.من این«حمیدعباسی»رابدون چشم بند دیده بودندوحرف زدنش نه با خودم،بلکه با دیگران دیده بودم.      

دادستان:ببینم درست فهمیدم؛توخودت شخصا،دیدارحضوری وگفتگو با«حمید عباسی»نداشتید؟

محمد: نه نداشتم!

دادستان: ولی درگوهردشت اوراچندین باربا ناصریان دیدید؟

محمد:بله، به غیرازآن هم دیدم که الان توضیح می دهم.

دادستان:آیا صدای«حمیدعباسی» را درگوهردشت شنیدید؟

محمد:بله!

دادستان:چیز خاصی درصدای اوهست که مورد نظرتان است؟

محمد:صدایش،من به محض اینکه صدایش همین جابه گوشم آمد، همان صدا یادم آمد، موقعی که به خانم«لاله بازرگان» یا به«علی ذوالفقاری»،توهین کردند وصدایش را شنیدم، همان صدا بود.!

دادستان:شمامیگوئیدصدایش راشنیدم،یادم آمد،صدای اومگروجه مشخصه  خاصی دارد،صدایش چی دارد که شما تشخیص دادید؟

محمد: این صدایی است که درذهنم مانده است،بخاطرآن شرایطی که پشت سرگذاشتم و آن شرایط باعث شد که این صدا در ذهنم بماند !

دادستان:اولین باری که «حمیدعباسی»رادرگوهردشت دیدی،کی بود؟

محمد: فکر کنم اوائل زمستان ۱۳۶۵بود!

دادستان: به نظرشما پست سازمانی اش درزندان چی بود؟

محمد: من یکباربرای تعدیل حکمم به دادیاری رفتم. به اطاقی رفتم که بعدا به اطاق هیئت مرگ تبدیل شد.درآنجا«عباسی»،حکم را به من داد ومن امضاءکردم.ناصریان نیزهمانجا نشسته بود.ازهمینجا می فهمیدیم که کارووظیفه شان چیست!همانجا دریافتم که ناصریان دادیاراست و اوهم رئیس دفتروهمین چیزی است .

دادستان:این مطلب راکه الان تعریف کردید،یادت میآیدازلحاظ زمانی مربوط به چه تاریخی است؟

محمد:احتمالا تابستان ۶۶ بودوماهش یادم نیست!

دادستان: این دفعه که به دفتردادیاری رفتید، چشم بند داشتید یا نه ؟

محمد: بله ، چشم بند داشتم!

دادستان:ایا درست فهمیدم که گفتید که«ناصریان» و«عباسی» به بندی شما درآن بودید ، می آمدند ؟

محمد:بله!

دادستان:آن موقع که به بندمی آمدند،چشمبند داشتید یا آنها را می دیدید؟

محمد: چشم بند نداشتیم وآنها را می دیدیم!

دادستان:ببینیددورانی که شمادرزندان بودید ازقیافه ظاهری «عباسی» چه یادتان می آید وقیافه اش چه شکلی بود؟

محمد:قیافه ظاهریش، لاغراندام بودوتقریبا قد بلندی داشت.ریش کمی داشت،ریشش انبوه نبود، کم بود.لباس شخصی ومعمولی می پوشید وکمی هم بینی اش،شبیه بینی خودم بود.من وقتی کسی رامی بینم که شبیه من است- چون تنفس مشکل دارم - به همین دلیل توجه ام راجلب نمود. فکرمی کردم که چون بینی اش شبیه من است، گفتم: شاید اوهم مشکل تنفسی دارد. اینها چیزهای ظاهریش بود!

دادستان:می گوئید قدش بلند بود، ازشما بلند تربود،کوتاه تربود؟

محمد:از من بلند تر بود!

دادستان:می گوئید که لباس شخصی تن اش بود،چه جورلباسی بود . لطفا تشریح کنید!

محمد:اوهم لباس های متفاوت می پوشید،ولی لباس پاسداری که سبز بود،نمیپوشید.یعنی آن لباس رسمی پاسدارها.پیراهن می پوشید. شلوار های روشن وتیره وبعضی وقت های کاپشن تن اش می کرد.

دادستان:شمااسم دادیاری به اسم«عرب»راکه قبلادیده بودی،آوردید، این دیدارمربوط به کدام زندان است؟

محمد:زندان گوهردشت!

دادستان:شاید گفته باشید،ولی دوباره بگوئید:یادت می آید که ازجهت زمانی چه وقتی«عرب» را درگوهردشت دیدید؟

محمد:وقتی ما آمدیم تیریامرداد۶۴،همان موقع هابود،یکبارهم بیشتر ندیدم. قیافه اش هم یادم نمانده است!

دادستان:خوب ماقیافه ظاهری«حمیدعباسی»راپرسیدیم وتوتوصیف کردی.حالادرباره«داوود لشکری» بگو،آن چه شکلی بود؟!.

محمد:«داوود لشکری» یک قیافه خیالی درشتی داشت.قدش هم خیلی بلند بودیعنی بلندترازمن بودوهمیشه هم لباس پاسداری،یعنی همان لباس سبزرنگ را می پوشید.

دادستان:«ناصریان» چه شکلی بود،آنراهم می توانی توصیف کنی؟

محمد:«ناصریان» قدش متوسط بود، به اندازه من بود.نه به اندازه«داوودلشکری»هیکل درشتی داشت ونه به اندازه«حمیدعباسی»  قیافه لاغری داشت.میانه بودوریش انبوهی داشت وعمدتا کت وشلوار می پوشید.من به غیرازاین یادم نمیآید.همواره کت وشلوارمی پوشید!

دادستان:قدخودت چقدراست که تودیگران رابا خودت مقایسه می کنی تا بفهمیم کوتاه وبلند چقدراست؟

 محمد: من صد وهفتاد سانت هستم!

دادستان:حالابرمی گردیم به روزپانزده مرداد،توراپیش«هیئت مرگ» بردندودیگربارتورا درراهروآوردند که منتظربنشیند، درسته؟

محمد:من یکباردیگر«حمیدعباسی»راقبل ازکریدورمرگ دیده بودم.

دادستان:حالااگرفرصت کردیم برمی گردیم وآن یکباردیگرراتعریف کنید. فعلا سئوال هام درمورد پانزده مرداد است.تومی گویی آنجا نشستی وبرداشتت این است یا می بینی که «حمیدعباسی»و«داوود لشکری» ازسمت حسینیه به طرف تومی ایند؟ 

محمد:بله می بینم .

دادستان:توگفتی که«حمیدعباسی»بایک دسته چشم بنددردستهایش بود، درسته؟

محمد:بله!

دادستان:سئوال من اینستکه تووقتی چشم بند داری،چه شکلی می توانی اینها را ببینی،بعد هم اضافه کردی،بین تووآن افراد،ده تا پانزده متر فاصله است،یعنی نزدیک ترین فاصله ای که توبا«حمیدعباسی» درآن راهرو داشتی همین ده تا پانزده متربود؟؟ 

محمد:بله، من به شما نشان می دهم که چه جوری آنهارامی دیدم.این چشم بند جلوی چشم من است.همین طوری آنجا، پشت به دیوار نشستم.دستم اینجاست وسرم روی دستهایم است وصدای اینها از سمت راستم می آید.چشم بند رابا این قسمت دست،بالازدم، برگشتم اینها را دیدم . الان - من اقای قاضی را می بینم - که دارد من را نگاه می کند. ان - آقای قاضی رامی بینم - که داره تایپ می کند.الان این - آقای قاضی،صورتش را به سمت من- آورد.وقتی اینها نزدیک من شدند، من سرم رایواش یواش پائین آوردم.بعدازاین طرف نگاه کردم؛ شخص «حمیدعباسی» به طرف اطاق «هیئت مرگ» رفت. دوباره چشم بندم را پائین آوردم،سرم را بالاکردم وگرفتم ونشستم !      

دادستان:پس اینطورکه توبرای ماتوصیف کردی،اینهاازجلوی تو رد می شوند؟

محمد: بله، ازجلوی من رد شدند!

دادستان:یعنی هنوزمی گویی فاصله این افرادباتو،ده تاپانزده متره، وقتی ازجلوی توهم رد می شوند؟

 محمد : نه،ابتداءکه دیدم ده تا پانزده متراست،تااینکه به جلوی من میرسند وازجلوی من یعنی یک متری من،که دوطرف دیوارزندانیان نشستند،رد می شوند.

دادستان:وقتی ازجلوی تورد می شوند،سرت یک جوری است که هنوزهم این افراد را می بینی یا نمی بینی ؟

محمد:چون سرم رانمیتوانستم بلند کنم،می توانستم پاهایشان را ببینم. برای اینکه متوجه نشوند، سرم را بالا نمی آوردم. 

دادستان:اکی،بازهنوزدرهمان روزپانزده مرداد هستیم.اسم شخصی به نام « محمود زکی» راآوردید. وردی

محمد:بله!

دادستان:آنگونه که من متوجه شدم،درمورد اعدام این شخص،در آنروز مطمئن نبودی .حالایا همان روزاعدام شده یا روزبعدش اعدام کردند، درسته؟

محمد: بله، بله!

دادستان: اصلا ازکجا می دانی که این شخص اعدام شده است؟

محمد:اولاکه سرموضع بود اعدام شد.دوما برادرش با ما بود!

دادستان: منظورت چیی است.بعدها شنیدی که اعدام شده یا همان موقع فهمیدی که اعدام شده است؟

محمد: نه بعدا فهمیدیم که اعدام شده است.اون که دربند هامون نبودو بعدازخانواده هاشنیدیم وبعدبرادرش یاخواهرش وکسان دیگرش می گفتند.همانطوری که «ناصریان»به خود من گفت:«برادرت رااعدام کردیم»

دادستان: فهمیدم.برای هیئت دادگاه می گویم:که اسم «مجمود زکی» درپیوست آ،شماره۳۴است.تو« ناصرمنصوری» راهم اضافه کردی ،آنروزاعدام شده یا نشده است؟ 

محمد: درهمان روزپانزدهم اعدام شد!

دادستان:اسم«ناصرمنصوری»هم درپیوست آ، شماره۳۱است. سرنوشت ایشان راهم ازهمان طریق«محمودزکی» می دانید، ومتوجه شدید که اورا هم اعدام کردند؟،

محمد:بله ، دقیقا!

دادستان:قبل ازاینکه این قسمت راکناری بگذاریم.چند اسم است که می خواهم باتوکنترل کنم.که درست وحسابی نتوانستم اسامی آنهارا بنویسم.گفتی دوتا سه ساعت درراهروی مرگ باقی بودی و«حمید عباسی»،چندین باراسامی راازلیست های مختلف خواند.من دواسم دارم«محمدنوعپرور»،واسم دیگر«اسدالله ستارنژاد»،مرسی.حالا به تاریخ هشتم مرداد  می گردیم.توراآنروزپیش«هیئت مرگ» می برند یا نمی برند؟   

محمد:هشتم یا هیجده مرداد؟

دادستان:معذرت می خواهم،درست می گویی،دارم صحبت هیجده مرداد را می کنم.!

محمد: بله، من را به «کمیته مرگ» میبرند!

دادستان: درآنجا هیچ موردی و پرسشی برای تو پیش نیامد؟

محمد:چرا،درحداینکه گفتند:«چشم بندت رابردار،بعدگفت:اورا بیرون ببرید»

دادستان:اکی،اگردرست متوجه شده باشم.تودرراهرومتوجه میشوی که «حمیدعباسی» دیگر باراسامی را می خواند؟

محمد:بله!

دادستان:باردوم که صدای اورا می شنوی، درکجای راهرنشسته اید؟

محمد: به تابلونشان می دهدومی گوید:اینجاراهروی هیئت مرگ است ومیگوید:من با سه مترفاصله، روبروی هیئت مرگ در راهروی بزرگ نشسته ام و«حمید عباسی»درآنجا داشت،اسامی رامی خواند.  

دادستان:آن موقع چشم بند داشتی؟

محمد: بله ، بله!

دادستان:چه شکلی نشسته ای،صورتت روبه دیواراست ویا پشتت رو به دیواراست؟

محمد:پشتم روبه دیواراست!

دادستان:ایندفعه چگونه می شناسی که او«حمیدعباسی» است،چهره اش را می بینی یا صدایش را می شنوی ؟

محمد:صدایش را می شنوم!

دادستان:حالایک اسمی به نام« نعلبندی»رامن فهمیدم.این فامیلی است؟

محمد: بله،«احمد نعلبندی»

دادستان:برای اطلاع هیئت دادگاه میگویم:درپیوست آ،شماره۹۷ است!باز هم اسم بردی و من متوجه نشد.

محمد:بله،«جعفرتجدد»را بردم. جعفرقبل اززندان با من بود!

دادستان:درلیست شماره چهلم است.تو گفتی که درنزدمادروپدر بعضی ازاین افراد رفتی واعدام بچه های آنها را ازآنان شنیده بودی، درسته؟

محمد:بله!

دادستان: پیش کدامیک ازآنها رفته بودی؟

محمد:همین«جعفرتجدد»،برادرجعفر،«غلامحسین تجدد»دانشجوبود، درسال شصت اعدام شد.پدرش افسردگی گرفت ومادرش برای این دو بچه اش گریه میکرد.

دادستان:متاسفانه باید ادامه بدهیم.الان سراغ «احمد نعلبندی»برویم.آیا مادروبابای«احمد نعلبندی»راهم دیدید؟

محمد:نه،«احمد»قبلادربند مابودوبه بندیک منتقل شده بود.وقتی همه ماراجمع کرد،«احمد» دیگردرمیان ما نبود.ازآن هفتاد نفری که ازبند یک برده بودندواعدام شان کرده بودند، یکی اش «احمد نعلبندی» بود!

دادستان:حالا فردای بعد ازبیست ودوم مرداد؛یعنی بیست وسوم به سلول شما آمدند. 

محمد:بله!

دادستان:ازتواطلاعات می خواستند که بنویس که زندانیان دیگرچه می کنند وچه می خونند وچه کارمی کنندوغیره ....وقتی آنهاپیش تومیآیند ،توچشم بند داری یا نداری؟

محمد:نه ندارم!

دادستان:یعنی«ناصریان»وهم«عباسی»راتوکاملاواضح وآشکاردیدی؟ 

محمد:درب که بازشد«ناصریان»،سمت راست من بود و «حمیدعباسی» سمت چپ وکمی ازدرب فاصله داشت،پاسداری هم که درب راباز کرد، رفت با فاصله کمی عقب ترایستاد!

دادستان:توخودت کجا هستی،درون سلولی یانزدیک درب آمدی؟

محمد:سلول های گوهردشت یک اطاقی به فاصله یک هفتادوهشتاد دردومتروهفتاد،من وسط سلول که یک لوله ازآن رد میشود، تکیه داده ونشسته بودم. یعنی وقتی درب بازشددرتابلونشان داداینها-اینجا ایستاده بودند- ومن آنجا....بودم وکمترازدومترفاصله داشتم!

دادستان:بعد درباره اتفاقی که برای برادرت افتادخبرمی دهی که از پدرت می خواهند که زندان اوین بیاید.فکرنکنم که ازنظر زمانی گفته باشی که کی بودکه پدرت به زندان اوین رفت،هنوزخودت درزندان بودی؟!

محمد:گفتم:همان آبان سال۶۷،دوتاسه روزبعد ازملاقات با ما،پدرم به اوین رفت!

دادستان:این مطلب راکه الان تعریف کردی،کی برایتان تعریف کرد؟

محمد:پدرم و وقتی تعریف می کرد، گریه می کرد!

دادستان:بعدابرای وکیلتان تعریف کردی که یکباردیگر«عباسی»را درسال ۱۳۷۴درتهران دیدی؟

محمد: بله،درمیدان آزادی،من مسافرکشی می کردم.«حمیدعباسی» گفت:کرج.من ایستادم واوجلوماشین آمد.وقتی من رادید،پشیمان شد و گفت:نمی خواهم. چون اومن را شناخت ومن هم اورا شناختم!

دادستان:شما که می گوئید:من را شناخت، ازکجا می دانید که شما را شناخت؟

محمد:کسیکه می گوید:میروم کرج،درلحظه تصمیم اش ازرفتن به کرج عوض می شود.مطمئن ام که من راشناخت ومن هم اوراشناختم!

دادستان:وقتی که اورا دیدید، درمرحله اول بجایش آوردید؟

محمد:آری ، بلافاصله!

دادستان:این دفعه که دیدید،ازلباس هاو... چه چیزی به خاطرتان مانده است که برا ی ما تعریف کیند؟

محمد:کت وشلوارروشن تن اش بود.رنگش یادم نیست،ولی روشن بود، چون شب بود!

دادستان:ببینید تحقیقاتی که ازسال ۲۰۱۹شروع شد،شماازکجا فهمیدید که چنین تحقیقاتی درسوئد شروع شده است؟

محمد:سئوال شمارادرست متوجه نشدم.«حمیدعباسی»درسوئد دستگیرشدند، منظورتان هست؟

دادستان:آره همین.ازکجا فهمیدید که«حمیدعباسی»دستگیرشده است ؟

محمد:اولین بارنشسته بودم که«مجیدصاحب جمع»که الان اینجا است. به من گفت:شنیدی که«حمیدعباسی»دستگیرشده است؟بعد من رفتم در اینترنت وسایت های اجتماعی وخبرش راخواندم.ابتداءازاویک عکسی دیدم. کمی متفاوت بود،ولی شباهت زیادی داشت،ولی عکس دوم را که دیدیم یقین کردم .   

دادستان:الان که گفتید عکس اول و دوم، درچه موقعیتی این عکس ها گرفته شده و پیش زمینه وپس زمینه آنها چی بود؟

محمد:یکی عکس درون هواپیمابودویکی هم عکس کارت شاسنایی اش بود.

دادستان:فهمیدم.حالاآن عکسی که وسیله شدشما این شخص رابجا بیاورید، کدام عکس بود؟

محمد:عکس کارت شناسایی اش!

دادستان:مثلاوقتی عکس رادیدی،چه چیزی وسیله شد که بگوئید، آره خوب،این همان«حمید عباسی»است.ببینید شما ازاین دادگاه استکهلم و عکس هایی که مربوط به نشست وبرخاست ایشان دراین دادگاه باشد هم عکسی دیدید یا نه ؟

 محمد: نه!

دادستان:اگرحرف تان رادرست بفهمم،شماعکسی ازحمید نوری در جریان این دادگاه ندیدید،درحرف هایتان گفتید:«حمیدعباسی»آمدو خودش رامعرفی کرد. خودش رابه چه اسمی معرفی کرد.؟

محمد:عباسی!

دادستان: می دانستید که اسم واقعی اش چی است؟

محمد: نه!

دادستان:ببینید،الان دیگراسم«حمیدنوری»دیگربرای شماغریبه نیست، الان می دانید کی است.چطوری این حمیدنوری راباحمیدعباسی با هم مطابقت می دهید، درذهن چه چیزی وسیله می شود که بگویی این دو اسم،همان آدم است؟

محمد:مثل همان«ناصریان» که الان معلوم شده «مغیسه» است . ما همه فکرمی کریدم «ناصریان» است، الان معلوم شد « محمد مغیسه» است.این هم برام،اصلا اسمش مهم نیست،اسمش هرچه می خواهد باشدویا هراسمی که می خواهد رویش بگذارند، ولی«حمیدعباسی»  آن ادمی که درزندان گوهردشت بود،آنجا میزد، آنجا همه این کارها را می کرد.آنجا اسامی افراد را برای اعدام می برد، همین فردی است که عکس اش را دیدم وصدایش را درهمین دادگاه شنیدم .   

دادستان: ببینید شما خودتان «حمیدنوری»راازکجا فهمیدید. ازرسانه ها  فهمیدید،کسی برای شما گفت؟ شما بگوئید که «حمید نوری» همان آدم است؟

محمد:پیشترهم گفتم: اولش «مجیدصاحب جمع» به من گفت:«حمید عباسی دستگیرشده است»، بعد دیگربه درون سایت هارفتم وخواندم که حمید عباسی،اسمش حمید نوری بوده ودنبال کردیم تااینکه اطلاعیه«شورای ملی مقاومت» منتشرشد، وبا آن نوارهایی که مربوط به ناصریان واینهابود،یقین پیداکردیم که خودش است.

   دادستان:بهتراست که تصویر«حمیدنوری»دردادگاه نشان بدهیم.

محمد:بله قطعاخودش است،هیچ وقت بینی اش یادم نمی رود.

 دادستان:منظورت این است که این شخص«حمید نوری»است که الان دیدید؟!دادستان ادامه می دهد:خوب محمد چند سئوال دیگرازشما باقی مانده که باید بپرسم.سئوال اولم درباره چند اسم است.اینها به خاطر اینستکه این اسامی درپیوست های ما وجود داردببینیم،بعد تروکلای شاکی ها بدان ورود می کنندیا نه وبیان می کنند هست یا نیست!

وکیل مشاورکنت لوئیس:اگردادگاه اجازه بدهد،موکل من خودش لیستی تهیه کرده که اینجاست.

دادستان:خوب به هشت مرداد،برمی گردیم.اگریادت باشد ده تا یازده تا اسم را گفتی.برای هیئت دادگاه می گویم:«سیدحسین سبحانی»،شماره دوازده درپیوست E هست.«مهران هویدا»،شماره چهارده درپیوست E است.«رضا زند»،شماره سیزده درپیوست Eاست.اسامی که تو آورده ای«رامین قاسمی»شماره یازده درپیوستEاست،«مسعود کوهباری»،شماره چهاردرپیوستE است. محمد تو پیوستE رانگاه کن، شماره چهارآن «مسعود خاوری»نوشته شده، این همان نامی است که تومی گویی؟

محمد:اشتباه نوشته شده،«مسعودکوهباری» است.

دادستان:«مسعودقهرمانی»شماره پنجاه ودو، پیوستE است. «عسکرمسجدی»،شماره پانزده درست است؟

محمد: بله درست است.

دادستان:طبق برداشت تو«مهردادهویدا»،«سیدحسین سبحانی»و «رضازند» درتاریخ هشتم مرداد اعدام شدند. درسته؟

محمد:بله،وآن اسامی دیگر؛«رامین قاسمی»،ودیگران به همچنین...!

دادستان:حالابرای اطمینان،کنترل میکنم وازتومی پرسم.آن بقیه اسامی را از کجا می دانی که اعدام شده اند؟

محمد:بازهم دلیلم اینکه:همه آنها سرموضع بودند.بعد هم بدلیل اینکه دیگرآنهارادربندهاندیدم وبعدهم«ناصریان»به خودمن گفت:که برادرت رااعدام کردیم. برادرم جزء همین گروه بود.

دادستان:بله،من هم برداشتم همین بود!خوب بعدزندانیانی که از کرمانشاه  بودند که همان روزاعدام شدند.یکی ازآنها«جلال لایقی» که -خودت اسمش را -بردی، نگاه کن،شماره بیست ونه،پیوستA ، ببین که درست است؟

محمد: درسته ولی«جلال لایقی» جزء ملی کش ها بود، نه ازسری زندانیانی که ازکرمانشاه آمده بودند.

دادستان:اکی،باردیگربه نام«مجیدرزاقی»درلیست-شماره پنجاه و چهار-  را نگاه کن و ببین که همان است؟

محمد:آن اسم «مهشید رزاقی» است نه« مجید»،اوهم جزء ملی کش ها بود.

دادستان:نگاه کنیدوببینیدکه اسمش رادرردیف پنجاه وچهار، ببین حروف الفبایش درست نوشتند یا نه؟

محمد: بله ، درست نوشتند.  

دادستان: بنظر شما ، این یعنی همین شخص است؟

           محمد : بله!

دادستان: بعد گفتید که درنهم مرداد، زندانیانی که ازکرج بودند،ازبند     بردند!

محمد: بله!

دادستان:دراین لیست«حسین بحری» که شماره پنجاه ونه است و«محمد فرمانی» نیزدرشماره صد وده است.

محمد:بله!

دادستان:هم ملی کش ها که هشتم بردندوهم اینهایی که نهم بردند، شما از کجا می دانیدکه چه اتفاقی برای اینها افتاده است؟

محمد:گفتم:«جلال لایقی»که ازبیرون زندان می شناختم وباخانه شان رفتم.بعد« مهشید رزاقی» که برادرش زندان در نزدما بود. کرجی ها را دیگرهیچگاه پیش ما برنگرداندند.همه ما را که درمرحله آخردربند سیزده گوهردشت جمع کردند،باقی مانده های ما بین همان صدوشصت وهفتاد نفربودیم!   

دادستان:اکی.خوب حالا میرویم روی اسامی که دردوازده مرداد ذکر کردی وآن«داریوش حنیفه پور»،درلیست شماره چهل وچهاراست.توگفتی که دقیق مطمئن نیستی که درهیجده مرداد «داریوش حنیفه پور»اعدام شده است، درست است؟

محمد: بله!

دادستان:ازکجا این را می دانید وازکجا مطمئن هستی که آن تاریخ است؟

محمد:من نگفتم که مطمئن هستم،ولی بعدا که بچه ها جمع شدیم،گفتند:که هیجدهم اعدام شدند.

دادستان:خودت«داریوش حنیفه پور»رابعد ازدوازدهم مرداد دیدی؟

محمد:نخیر«داریوش حنیفه پور»درزندان قزل حصاربامابود،ولی در زندان گوهردشت ندیدمش،ولی آن شب دوازدهم،درمورسی که به «محسن» میزد، خودش رامعرفی کرد.

دادستان:دیگربعد ازآن ، درمورد او چیزی نشنیدید؟

محمد: نه، دیگر ندیدمش!

دادستان:خوب بعد درمورد این صحبت کردی که درسال۱۳۶۶ به دفتر دادیاری درگوهردشت رفته بودی ودرمورد حکمت صحبت کردی؟

محمد:بله!

دادستان:چیزی که یادت می آید،این که هم«حمیدعباسی»وهم«ناصریان» درآن دفتربودند،درست است وتوآن موقع چشم بند هم داشتی؟

محمد:بله!

دادستان: خوب ازکجا می دانی که«حمیدعباسی» آنجا بود، کاری کرد، حرفی زدکه توفهمیدی،اوهم آنجا است؟

محمد:اوکاغذحکم جدیدم رابه من دادوگفت:این راامضاء کن!صدایش هم آمد.«ناصریان» راهم زیرچشم بند دیدم،روی یک میزوصندلی درگوشه ای نشسته بود!

دادستان:خوب این کاغذ را که باید امضاء می کردی با چشم بند باید امضاء می کردی یاچی؟،کجا را امضاء می کردی؟

محمد:من کمی چشم بندم رابالازدم،محل امضاء را نشانم داد وگفت : اینجا راامضاء کن وپائین پرونده راهم گفت: که امضاء کنم !

دادستان:منظورت چی است،فقط ازصدای «حمیدعباسی»فهمیدی که او هست یااینکه اورااززیرچشم بندهم دیدی؟

محمد:نه،صدایش راشنیدم،چون چشم بندم - دراین وضعیت بود- «ناصریان» رامی دیدیم،اوراهم ازروی هیکلش وصدایش می شناختم!

دادستان:خوب توگفتی که سه بارتورادرنزد «هیئت مرگ» بردند،درست است.دربارسوم - که بیست ودوم مرداد بود- بازتاکیدداشتند: که اگر شرایط آنها را قبول نکنی ، مثل آنهای دیگراعدامت می کنند.؟

محمد: بله!

دادستان:حالااحساساتت رابرای مابازگوکن،چه حسی به تودست داد،وقتی این راشنیدی؟

محمد:همه اش به آنهایی فکرمی کردم که آنجاسرموضع شان ایستادندو گفتند:مجاهد خلق اند.من نگفتم وازهویتم درآنجا دفاع نکردم که بگویم: «مجاهد خلقم»، - مثل برادرم- بشدت ازخودم ناراحتم.من ازاو وهمه آنهایی که آنروزوباآن هویت رفتند،یک احساس شرم دارم.من تا زمانیکه به مجاهدین نپیوستم،نمی توانستم هرگزخودم رادردفاع ازخون برادرم ببینم وبتوانم بگویم که دادخواهش هستم.برای همین همیشه یک حالت، سعی می کردم که تنهاباشم.خیلی فشارهایی که روی خانواده خودم وهمه آن اعدام شدگان بودرامی دیدم.به خانه وپیش خانواده«بهزاد رزمی اسماعیلی»رفتم که داوربین المللی بدمنتون بود.«بهزاد»یک خواهردوقلوداشت،سرش را روی شانه من می گذاشت وگریه می کردوعکس«بهزاد»را روی دیوار خانه شان زده ونوارسیاه بغل آن گذاشته بودندوزیرش نوشته بودند:« مجاهد خلق بهزاد رزمی»،پدرش چندی بعد براثرهمین فشارروحی که بر اوآمده بود،فوت کرد.«پرویزشریفی»دوست خانوادگی مابود.به مانند برادربزرگتربرای من بود.مادروپدرش هردودچارافسردگی شدند.هرگز لباس سیاه را ازتن شان درنیاوردند.هروقت من اینهارامی دیدم ویاد برادرم می افتادم،گفتم:«باید بروی ودادخواه اینها بشوی،ولی می دانستم که فقط یک جاهست که من راتسکین میدهد،آنگاه که به سازمان مجاهدین پیوستم!

دادستان:دخالت می کند ومی گوید:«باید حرفت را قطع کنم،چون موارد دیگری هم مانده است و متاسفم،ببینید: می دانم شما گفتنی زیاد دارید،ولی همانطورکه می دانید ما ازنظرزمانی تحت فشارهستیم وزمان محدودی داریم.دادستان هنوزسئوالاتش مانده که بپرسد،تا وقت وکلای شاکی هابرسد که بپرسند،آنجا اگرچیزی مانده،می توانی اینها راپُربکنید.اجازه بدهید که من سئوالاتم را بپرسم».

محمد: بفرمائید!

دادستان:حالاابتداء این سئوال بپرسم درباره بردارت جایی صحبت کردی؟

محمد:دقیقا متوجه منظورتان نشدم!

دادستان:بگذارسرراست تر بپرسم،تودرباره بردارت اطلاعاتی به سازمان با مشخصه(عدالت برای قربانیان درایران)دادی ؟

محمد: بله و بله!

دادستان: ودرآنجادررابطه با خودت هم صحبت کردی که چه جوری در پانزده مرداد توراجلوی «هیئت مرگ» بردند ودرباره برادرت هم صحبت کردی؟

محمد: بله و بله!

دادستان:این صفحه ای که درتابلومی بینید،گزارشی ازهمان سازمان است.درادله اثباتی سند شماره بیست است.این عکس شماره نه را که نگاه کنیدخلاصه ای ازچکیده اظهارات خودت هست!آنجاهم ازقول «ناصریان» می گویی- مثل امروزکه گفتی- چه جوری به توگفته که برادرت چه جوری اعدام شده واورابه جلوی«هیئت مرگ»بردند.حالاسئوالی که من ازتودارم اینستکه؛آنجاهمه توضیحات رادادی،ولی هیچ صحبتی از «عباسی»نکردی،ولی اسم اصلی«ناصریان»که«محمدمغیثه»است و همچنین بقیه افراد«کمیته مرگ»راآوردی،اما اسم«عباسی» رانیاوردی، حالاسئوالم اینه چراآنجا اسم«حمیدعباسی»رانیاوردید؟ 

محمد:البته الان خیلی دقیق نیست که چی بود،ولی آنجا سئوالی دراین رابطه نشد که من بخواهم به آن بپردازم.مثلااز«هیئت مرگ» پرسیدند.

دادستان:حالا همزمان که ما دارین اینها را می گوییم،اینرا هم ازطرف دادستان ها این رامطرح کنیم،وقتی ادله اثبات کتبی را معرفی می کردند، سند شماره هیجده،این هم ازامنیستی است که ما چکیده گزارش آنها را بیرون کشیدیم.آیا محمد تواین اطلاعات رابه امنیستی دادی؟   

محمد:بله!

دادستان:اینرابرای دادگاه یادآوری می کنم؛ که آنجا آن اطلاعات درباره پدرت راداده بودی که به اوگفتند:به اوین بیا وشناسامه ومشخصات خودش را بیاورد.یک نکته دیگری که قبلا گفته نشده ونکته شماره یازده، دراسناد کتبی است.لیستی است که ازجانب«ایران تریبونال»،درمورد اشخاصی که اعدام شدند. محمد یادت می آیدکه توبا«ایران تریبونال»درارتباط بودی واطلاعتی درباره اعدام برادرت به آنها دادی؟!

محمد: نه من با ایران تریبونال درارتباط نبودم .

دادستان: درشاخص۴۶۰۷، اسم کسی به نام «رضا زند»راآوردید. اودر سی و یک جولای ۸۸ درگوهردشت اعدام شده وازتهران هم بوده است یعنی درنهم مرداد وازهواداران متعلق به گروه مجاهدین خلق بوده است.آیا این مشخصات در باره برادرت،اینجا نوشته شده، درست است؟   

محمد: درباره تاریخ هاش کمی اشتباه است ، تاریخش هشتم بودن،ولی در اینجا نهم زده،برادرم رابیست ونه ساله گفته،درحالیکه بیست وهشت سالش بود.حتما یکی اطلاعاتش همین حد بودوبه آنها گفته است وآنها نوشتند.

دادستان:پرسش های داستان ها تمام شد وتشکرمی کنیم.

رئیس دادگاه،قاضی ساندر:دادستان که حرفش تمام شد،ببینیم وکیل تان آقای کنت لوئیس اگرحرفی دارند بفرمائیند!

کنت لوئیس:وقتی من داشتم گردش کاررا دردادگاه تعریف می کردم،گفتم: من وشما لیست شماره Bراباهم مرورکردیم،شما تمام لیست B تائید کردید وگفتید:همه این اسامی رامی شناسید. درسته؟

محمد:بله!

کنت لوئیس:شما امروزبا خودتان اشیایی وچیزی به دادگاه آوردید؟

محمد:بله!

کنت لوئیس:این جنس سبزرنگ را تعریف کنید که چی هست؟

محمد:روزهشت مرداد،- با اشاره به تابلو- ما گفتیم:ازشکاف پنجره اینجا می دیدیم که «داوود لشگری» با فرقون به سمت سوله ها میرفتند.این کرکره ها یا حائل هایی که ازپنجره بود،دیدما رامحدود می کرد که فقط آسمان را ببینیم.ما برای اینکه بتوانیم خیابان وپائین راببینیم.به یک وسیله ای نیازداشتیم تا این کرکره راخم بکنیم.تخت خواب های سه نفره درداخل بند زندان هرطرفش میله نگهدارنده ای اینگونه ای داشت وبه وسیله پیچ دردوطرف تخت بسته می شد.مابه سختی این پیچ هارابازکردیم وبردیم زیرکرکره ها انداختیم وکمی آنراخم کردیم.به اندازه ای بودکه خودمان می دیدیم،ولی ازبیرون متوجه نمیشدند.من دقیقاآنرادرست کردم تاهم رنگ، شکل واندازه اش،دقیقاهمان باشد.البته بندهای دیگرممکنه ازچیزهای دیگر  استفاده کرده باشندمثلالوله یاچیزدیگر،ولی ماازاین وسیله استفاده می کرد یم.درآن فیلم که نگاه کرده باشید،آنجا یک شکافی نشان می دهد.البته در آنجا آن شکاف رامخصوصابزرگترگرفتیم که شمامتوجه بشوید.در آن فیلم از این پنجره ای که اینجا هست،ما اینجوری دیدیم که درآن فلیم اینرا نشان می دهیم.من خواستم اینراآورده باشم تادادگاه بداندکه ما چه شکلی توانستیم «لشکری» راببینیم که آنها فرقون طناب رابردندویا بچه های دیگری که دیده بودند که دمپایی رابرگرداندند،چه جوری این اتفاق آنجاافتاده است.

کنت لوئیس:محمد دراین دادگاه ازیک کابل هایی صحبت شد که استفاده می کردند ،ولی ما هیچوقت آنها راندیده بودیم.من هم ازشما خواستم که این جورکابل ها رابا خودتان بیاورید!

محمد: بله، این کابل هایی که برای شکنجه زندانی استفاده می شدوعمدتا ازاین زخیم هایش استفاده می شد.زندانی هارا روی تختی می خوابانند. دست های اورابه جلومی بندند وپاهایش رابه عقب می بندندحتی دوتا شصت پاهایش را به همدیگرمی بندندتا پاهایش روی هم نیاورند که یکی ضربه بخورد، بلکه هردوپایش ضربه بخورد.وقتی زندانی روی این تخت خواب خوابیده،آن چوب های وسط تخت رامی کشند وزیرشکمش کاملا خالی است.یک نفرروی کمرش می نشیند وپارچه ای رادردهان زندانی فرومیبرد.درحالیکه روی کمرش نشسته، سرزندانی را بالامی کشد. زندانی روتخت افتاده وپاهایش به عقب بسته شده ودونفرباچنین کابل هایی، به کف پای اوشروع به زدن می کنند.من ازهیئت قضات ودادستان ها و وکلا می خواهم، که هرکدام آرام آنرابه دست های خودبزنندتابدانند وقتی ما می گوییم ششصدتاهزارتابا کینه تمام روی پاهای ما زده می شد یعنی چی؟همه کف پاهای ما می ترکیدوپرازخون می شد.باند می پیچیدند ومی گفتند:به بالاوپائین بپریدتاباد پای شلاق خورده بخوابدوبازهم بزنند.این شکنجه راهمه زندانیانی که درزندان های رژِیم خمینی بودند،دیدند!   

کنت لوئیس:محمد من می دانم مصائب زیادی برای شما اتفاق افتاده است ، ولی می خواهم بپرسم،با این کابلی که الان نشان دادید، آیا درگوهردشت شما را با این کابل زدند یا نه؟

محمد: درخرداد سال۶۶،یکی اززندانیان به نام«علی طاهرجویان»، بر اثرفشارهای«ناصریان»و«حمیدعباسی»،برای اینکه روابط ومناسبات بند رانگوید،دست به خودسوزی زد.«علی»آتش گرفته بود وشعله می کشید. «حمزه شلالوند»یکی اززندانیان بسیارجوانمردپرید که آتشش را خاموش کند.تمام دست های«حمزه»سوخت وبه اویک پتودادیم تا اوجلوی پیشروی آنش رابگیرد.«حمزه»بعدادراوین اعدامشد.«حمزه» معروف بود به حمزه سیداشهداء که اگرفرصت شد،چرائیش رامی گویم.مابه او«سید»می گفتیم. بعدازاین قضیه،مابا تلاش«علی طاهرجویان»را به بهداری زندان،درپائین بردیم.گوشت های دستش،ازشدت آتش سوزی آویزان بود.دوست ما «علی»بیست وچهارساعت بعددرگذشت.مادراعتراض به همین برخورد ها دست به اعتصاب غذا زدیم.روزبیستم یا بیست ویکم اعتصاب غذا بود که درهواخوری بند بودیم.محمد- روی ماکت دادگاه،هواخوری بندرابه دادگاه نشان داد- ما درحال ورزش جمعی می کردیم.«حمیدعباسی»،«داوود لشکری»ویک تعدادپاسدارروی پشت بام ایستاده بودند.ماچشمبند هم نداشتیم. فاصله ما با اینها حدودا ده تا پانزده متربود.بعدازچندی پاسدارها ازاین درب که این پائین میبینید،آمدند ماراکه حدوداشصت تاهفتادنفربودیم ،محاصره کردند،بعدمارابه طبقه دوم راهروبردند،وپاسدارهایک تونل تشکیل دادند،دستشان کابل وآهن،بشدت شروع به زدن ما کردند.من برای این که ضربه به سرم نخورد،آنرابادستهایم پوشش دادم.ضربه چوب به دستم واردشدودستم شکست.ماراازهمین راهروبه ته راهروآوردند،به اطاقی بودکه بعدا ما اسمش رااطاق گازگذاشتیم،مارابه درون همان اطاق گازریختند.وقتی آنجا چراغ خاموش باشد،هیچ چیزومطلقا هیچ چیزی پیدانیست.هیچ نوری نیست وهیچ هوایی هم وجود نداشت،تقریبابعدازدو ساعت،مابه حالت خفگی رسیدیم ودیگرنمی توانستیم درست فکرکنیم.یکی اززندانی ها به نام«حبیب»برزمین افتاد.براثراینکه بدن مان عرق کرده بود.آب بدنمان زیرماجمع شده بود.«حبیب»شروع به دست وپازدن کرد ومانیزبه درب میکوبیدیم تا آنرابازکنند.پاسدارها درب رابازکردند وصحنه رادیدندوهمانوقت«داوودلشکری»آمدوگفت:«همه شان را بیرون بیاورید»، وقتی دیدکه دستم شکسته ویک نفرهم چشمش کورشده بود،ویکی از زندانی ها به نام «محمد خدابنده لو» دنده سینه اش شکسته و یکی هم پایش شکسته است.ماچهارنفرراجداکرد.بقیه راتک به تک میبردندوباآب فشار قوی دوش می گرفتند وخیس می کردند.بعد با این کابل ها به کمرشان می کوبیدند،ومی خواباندندوبا این کابل به کمرشان میزدندووادارشان می کنند به شکستن اعتصاب غذاوغذا خوردن،به خاطراین شکنجه ای که مارا کرده بودندونمی توانستند به ملاقات بفرستند،دوماه ملاقات من راهم قطع کردند.!

کنت لوئیس:محمد باید حرفت را قطع کنم.سوال آخر...

رئیس دادگاه: الان نوبت وکلای مدافع نوری است، بنابراین باید صبر کنی که اگروقت داشتیم،می توانی سئوال آخرت را طرح کنی وهمچنین وکلایی که اینجا هستند بعدا سئوال طرح کنند.

وکیل توماس:سلام محمد اسمم«توماس سودرکویست»است ویکی از وکلای مدافع «حمید نوری» هستم.ما هم چند سئوال داریم که می خواهیم ازشما بپرسیم.سئوال اولم اینکه ؛آیا شما این جریان دادرسی راازروزاول تا حالاراگوش کردید،حالانه حضوری دراستکهلم،چون به هرحال در اینترنت هم پخش می گردد.آیا جلسات دادگاه را گوش کردید؟    

محمد:بستگی به وضعیت جسمی ام که دارم ونمی توانم همیشه بنشینم، بله!

وکیل توماس:به هرحال تا آنجا که توانستید، دنبال کردید ونگاه کردید و گوش کردید.اینجورکه من متوجه شدم دراین کمپ اشرف درآلبانی زندگی می کنید، درسته؟!

محمد: بله!

وکیل توماس:همانطوری که وکیل خودت گفت ازسال ۱۳۷۹به این کمپ پیوستی وآنموقع این کمپ درعراق بوده است. درسته؟

محمد:بله!

وکیل توماس: وآنطورکه من متوجه شدم،هنوزهم درسازمان مجاهدین فعال هستی، درسته؟

محمد:بله !

وکیل توماس:محمد آنجورکه متوجه شدم،شاکی هاوشاهد های دیگرهم شهتنمد که آنجا دراین کمپ اشرف زندگی می کنند،درسته؟

محمد:بله!

وکیل توماس: این افرادی که قراره دراین پرونده شاکی وشاهد باشندراشما می شناسید؟

محمد:بله!

وکیل توماس:آیاباهم درموردهمین تحقیقاتی که ازطرف سوئد انجام می گیرد،بازپرسی هایی که ازخودتان شده،صحبت کردیدویابرای هم تعریف کردید؟

محمد:دررابطه بادستگیری ایشان،من درهمان ابتداءگفتم:که«مجید»به من گفت:که«حمیدنوری»دستگیرشده است،ولی درباره بازپرسی های مان نه، حرفی نزدیم!

وکیل توماس::شماهایی که دراشرف هستید،آیا درباره دادگاهی که قراره تشکیل بشود،صحبت کردید؟

محمد:بله !درهمه مطبوعات بود وخود سوئد رسما اعلان کرده بود.

وکیل توماس::محمد،سئوال من این بود با این اشخاصی که دراشرف هستند، شخصا خودت با اینها صحبت کردید،کسانی که بعنوان شاکی هستند ویک تعدادی هم شاهدند،صحبت کردید که چه ازتوپرسیدند؟

محمد:خیر!

وکیل توماس:ولی این دادگاه درپیش شما مسئله برزگی است، درسته؟

محمد:بله!

وکیل توماس:مثلا ببین یک ماکت به این بزرگی درست کردیدویک فیلم ویدئویی درست کردید.این بدین معنی است که خیلی راجع به این مسئله آنجا با همدیگرصحبت کردید.درسته؟

محمد:اولاسئوال من این استکه:مگرما شاکیان نمی توانیم با هم حرف بزنیم؟                             

وکیل توماس:توحق نداری ازمن سئوال بپرسی،توباید جواب سئوالات من رابدهی!

محمد:ببینید،ما اینجا این ماکت وآن فیلم رادرست کردیم ویک کارجمعی بوده وازگفتنس ابایی هم نداریم،ولی اینکه نشسته باشیم وگفته باشیم: چی به چیه است، نیست.ما به آنها گفتیم ویک تیمی آنرادرست کرده است.

وکیل توماس:محمد، فعلا این سئوال رابه کناری می گذاریم.پلیس سوئد دو بارازتوبازپرسی کرده است.یادت می آید؟

محمد:بله!

وکیل توماس:جمع این دوبازپرسی ها، پنج ساعت شده است. اینجا من یادداشت کردم، دفعه اول که پیش پلیس رفتی، یک کتاب همراهت برده بودی.محمد؛یادت می اید که با خودت کتاب برده بودی؟

محمد:بله و بله!

وکیل توماس:چه کتابی با خودت برده بودی؟

محمد:کتاب قتل عام زندانیان سال۱۳۶۷

وکیل توماس:این کتاب مربوط به مجاهدین است؟

محمد: بله! این اولین کتابی است که دررابطه با قتل عام منتشرشد!

وکیل توماس: کتاب راچه کسی بیرون چاپ کردند.مجاهدین؟

محمد: بله!

وکیل توماس:برای چی این کتاب رابرای بازپرسی ات، به پلیس برده بودی؟

محمد: این کتاب حرف های خود زندانیان بوده است.

وکیل توماس:یادت می آید که پلیس چندین باربه توتذکرداد که کتاب را کناربگذار؟

محمد: بله!

وکیل توماس: چون تو در آن بازپرسی نشسته بودی و به آن کتاب نگاه می کردی. درسته؟

محمد: من می خواستم ازروی کتاب بخوانم،به من گفتند: که نخوان، من گفتم: باشه!

وکیل توماس:اکی. حالا میرویم،حول قسمت «حمیدعباسی». این شخص آیا سمت رسمی داشت؟موقعیتش چی بود ومی گفتند: چکاره است؟

محمد:رئیس دفتر«ناصریان»یا معاونش بود!

وکیل توماس: اکی، بعد یک کمی راجع به چهره عباسی صحبت کردید،که چه شکلی بوده است.گفتی که بینی اش،شبیه بینی توبود!

محمد: تقریبا!

وکیل توماس:توازیک اصطلاحی استفاده کری،وقتی پلیس اجع به بینی اش ازتو می پرسید؟ 

محمد: کلمه عقابی را به کار بردم . مثل نوک عقاب!

وکیل توماس: اکی، پس بینی اش مثل نوک عقاب بود!

محمد:بینی خود من هم همینطور است!

وکیل توماس:پوست اش چه رنگی بود،روشن بود، تیره بود،سبزه،سیاه ...چه رنگی بود؟

محمد:فکرمی کنم که روشن بود!

وکیل توماس:روشن؟ ما دراین جلسات دادگاه صحبتش شده که به فارسی گفتند: بُور. آیا توعباسی را می گویی که بُوربوده است؟

محمد:من همان روشن خودمان را می گویم. یکی می گوید: بُورویکی می گوید: روشن!

وکیل توماس:به نظرتو وطبق برداشت تو، بُوریعنی چی،من رانگاه کن ، من به نظرتوبُورهستم؟

محمد: بله به نظرم شما تا حدودی بُور هستی!

وکیل توماس:من بُورم و روشن؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس:حالا ادامه می دهیم وبه گوهردشت میرویم.وکیل مشاور تو گفت: ۱۳۶۴حالا یا خرداد یا تیربود، که توبه گوهردشت می آیی، درست است؟!

محمد:بله ،بله!

وکیل توماس:خوب اگر این را با تقویم خودمان انطباق بدهم می شود جولای۱۹۸۵خودمان،تومی دانی به این سازمان ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)   «عدالت برای ایران»چی گفتی؟ چون ما -کمی به آن نگاه کردیم-، شما چه تاریخی به آنها گفتید، درمورد اینکه کی تورا به گوهردشت بردند؟

محمد: نه، نگاه نکردم!

وکیل توماس:خوب برای هیئت دادگاه می گویم که بدانند،درپروتکل الحاقی یک وصفحه ۳۴۴که بخشی ازادله اثبات دادستان است.انها محمد؛ اینجوری نوشتند: حالا متن به انگلیسی بود وسوئدی آن می شود:«من در گوهردشت تاسال۱۹۸۶باقی ماندم»،سئوال من این است؛چراتاریخ ورودت نسبت به آنچه که به این سازمان گفتی، الان فرق کرده است؟

محمد: ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)، چی می شوود؟   

وکیل توماس:یک سازمان است که با توصحبت کرده اند. خودت برای دادستان تعریف کردی که به آنها اطلاعات دادی وبا آنها حرف زدید.شما سوم اکتبر۲۰۱۶با آنها صحبت کردید!

محمد: گفتم کی رفتم ، لطفا به فارسی بگوئید!

وکیل توماس:تاریخ فارسی ننوشتند،بلکه نوشتند: ۱۹۸۶،همین!

محمد:نمی دانم آنها چی نوشتند،ولی من تاریخی که رفتم خرداد یا تیر ۱۳۶۴بود!

وکیل توماس:نه،دادستان عنوان کرد:که توآنجا کلی اسامی اشخاص را نام بردید.مثلا«مغیثه»،«نیری»،«اشراقی»،«پورمحمدی»،«لشکری»،اما هیچ«عباسی»ای عنوان نکردید. درسته؟وتا اینجاش با هم توافق داریم؟ 

محمد:بله ، بله!

وکیل توماس: وبعد دلیلش هم اینطورگفتی: که هیچ سئوالی درباره «عباسی» ازمن نپرسیدند که من هم بخواهم اسمش را ببرم .

محمد: بله!

وکیل توماس:سئوال من این است که سازمان ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)،از توسئوال مستقیم درمورد «لشکری» پرسید که تواسم اورا آوردی؟

محمد:الان یادم نمی آید،ولی حتما موضوعی و سئوالی دراین رابطه بوده که من به آن جواب دادم!

  وکیل توماس:حالامیرویم روی سرششم مرداد،اگراشتباه می گویم:       اصلاح کن.گفتی دربند سه،طبقه دوم یا طبقه سوم.

محمد: نه طبقه سوم بود!

 وکیل توماس:ببینم هم بندی های دیگری هم دراین بند بودند،که تاالان ازآنها بازپرسی شده باشدیا قراره بازپرسی بشوند.

محمد:بله . ازهم بندی ما الان «اکبرصمدی»،«محمود رویایی» که هنوز ازآنهابازپرسی نشده است.«نصرالله مرندی»،مترجم می پرسد: سئوال اینه: «ایرج مصداقی دربند شما بود؟» محمد پاسخ می دهد:« بله اوهم دربند ما بود!»

     وکیل توماس: اکی،گفتی درتاریخ ششم مرداد آمدند وروزنامه ها راجمع کردند وبردند.

محمد: نه نگفتم.گفتم:ششم مرداد روزنامه ها راقطع کردندوبه داخل بند ندادند.

وکیل توماس:اکی، پس پخش کردنش راقطع کردند وروزنامه به بند نیاوردند.

      محمد: بله!

     وکیل توماس:اکی ،این کارآنها،آیا با واکنشی ازجانب زندانیان روبروشد؟

 محمد:شب وقتی«لشکری»آمد واسامی سه تن اززندانیان راخواند.ما به         آنجا رفته بودیم وبه همین موضوع اعتراض می کردیم .

توماس:دیگه چی، واکنش های دیگر ازطرف زندانیان دراین مورد،چی بود؟ 

محمد:همین!

وکیل توماس: درششم مرداد اعتصاب غذانکردید؟

محمد: می خواستیم بکنیم،ولی نشد!

وکیل توماس:یعنی اعتصاب غذاراشروع کردید یا نکردید؟

محمد:نه دیگر،می خواستیم شروع کینم که نشد،باضرب وشتم شبانه زندانیان ممکن نشد!

وکیل توماس:اکی،برای دادستان دررابطه با ششم مرداد،سه اسم آوردید: اسامی«سبحانی- هویداواسکندری»بود،آیا توهمین اسامی رابه پلیس دادی؟

محمد: به پلیس می خواستم همه اسامی را بدهم.بعد گفتم: فرصت بدهید که من اسامی را به خاطربیاورم.گفتند: باشد!

وکیل توماس:شما درششم مرداد، سه اسم رامی بریدکه برایشان اتفاقی افتاده است،ولی این اسامی همان هایی نیستند که الان یادکردید.بین آن اسامی واینها تفاوتی هست!

محمد:ببینید درششم مرداد ده نفررابیرون بردند، نه سه نفر.من شروع کردم به طرح اسامی آنان.پلیس به من گفت:«به کتاب مراجعه نکن.» گفتم:باشه، من دیگربه کتاب مراجعه نمی کنم،ولی به من اجازه بدهید که اسامی را به خاطر خواهم آورد و به شما خواهم داد.

وکیل توماس:پس تواسامی یادت نمی آمد ومی خواستی به کتاب نگاه بکنی واز آنها یاد کنی ؟

محمد: بله!

وکیل توماس:ولی امروزاسامی زیادی راآوردید.دقیقا یادت می آید یا رفتی کتاب خواندی؟

محمد:هم یادم آمد،هم دادگاه هاراگوش کردم،بخشی ازاینهاازیادم رفته بود و دوباره یادم آمدوبه پلیس نیزهمین ها را گفتم .  

وکیل توماس:اکی،ششم مردادگفتی:آمدندویک سری اسامی راخواندند،اسم برادر تو«رضازند»هم ازاین اسامی است؟

محمد: نه، درششم مرداد من را بیرون بردند!

وکیل توماس:ششم مرداد،چه روزی بود، چند شنبه بود؟

محمد: پنجشنبه شب، حدود ساعت نه شب!

وکیل توماس:پس اسم توخوانده می شود،ولی اسم«رضا زند»خوانده نمیشود؟

محمد: اسم من خوانده نشد، بلکه من را بیرون کشیدند!

وکیل توماس:ولی اسم برادرت خوانده نشد؟

محمد: نخیر!

وکیل توماس:دیگرمیرویم سرهمان سازمان ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)، صفحه ۳۴۴،درپروتکل الحاقی شماره یک، محمد تقریبا وسط های صفحه،اینها به انگلیسی نوشته،ولی من به سوئدی ترجمه می کنم.پنجشنبه بیست وهشت جولای برابرششم مرداد،پاسدارآمدند ولیستی با خود داشتند،اسامی راخواندند. اسم من درلیست نبود،ولی اسم برادرم درلیست بود.حرف هایت که کنارهم می گذارم با هم یکی نیست.اینجا یک چیزگفتی وبه پلیس چیزدیگر ...   

محمد:اصلا چنین حرفی من نزدم.

وکیل توماس:یعنی یک کسی اشتباه نوشته است؟

محمد: حتما!

وکیل توماس:خوب حالامیرویم به هشتم مرداد،امروزاینجا تعریف کردی که در مورد این فرقونی که طناب بودو«لشکری»راباآن می بینید،خودت هم رفتی از این پنجره های حسینیه بندنگاه کردید.بعدرفتید به پنجره دیگری وبشنوی که درسوله،شعارمرگ برمنافقین می دادند.آنچیزی که من الان گفتم؛تواصلا ازاین موارد دربازجویی پلیس چیزی گفتی؟

محمد: اولا این را بگویم: من ازهمان پنجره می شنیدم که شعارمی دادند، دوما پلیس راجه به این موضوع ازمن نپرسید. 

وکیل توماس:محمد ببین،تونشسته ای وبا پلیس سوئد با توصحبت کرده است.شماادعا می کنید که قتل عام های دسته جمعی دراین زندان، ازطریق اعدام کرده،ودارزدن رُخ داده است. یعنی تومهم ندانستی که برای پلیس سوئد تعریف کنی که دیدی، یک کسی داره فرقون میراند وتوی فرقون هم طناب استویا اینکه خودت شنیدی که می گویند:«مرگ برمنافقین»،روزی که ادعا میشه، این اعدام ها شروع شده است.یعنی فکرنکردی اینها چیزهایی است که پلیس سوئد،خیلی علاقمند هستند که بدانند؟  

محمد:راست می گوئید شما، باید می گفتم واین اشتباه من بود که آنجا اشاره نکردم،ولی پشت سروهم سئوالاتی می شد که به این موضوع پرداخته نشد، ولی شما درست می گوئید،می باید همه اینها رامی گفتم!

وکیل توماس:اکی،بعد اینکه شبش آمدند ودرباره «قهرمانی»سئوال پرسیدند وشما آنجا مشکوک شدید به خاطراینکه،فعلی که استفاده کرده بد، فعل زمان گذشته بود،که اسم پدرقهرمانی،... اینهم چیزی است که دربازپرسی پلیس تعریف کردید؟

محمد: نه ، نگفتم !

وکیل توماس:امروزگفتی درمورد این زندانی های که ملی کش بودندوزندانی هایی که ازمشهد آمدندوآن روزاعدام شدند.ازدادستان که ازتومی پرسیدند،کلی اسم بردی،آیا اینهارابرای پلیس عنوان کردی وگفتی؟

محمد: نه نگفته بودم!

وکیل توماس:این اسامی که امروزیادت بودوکلی گفتی،بازازتوسئوال می پرسم: اینها اسامی است که خودت یادت آمد یارفتی ازروی کتاب ها خواندی؟

محمد: خودم یاد میآورم!

وکیل توماس:همان سئوال درباره نهم مرداد، که یک پاسداری آمده وزندانیان کرجی را با خود بردند.کلی اسم بردی(صمد زاده- اردبیلی- بحری- فرمانی) که اینها رابیرون می برند. اینها را برای پلیس تعریف کردی؟

محمد:نخیر!

وکیل توماس:چرا نه؟

محمد:آنموقع درذهنم نبود که من برای پلیس همه چیزرابگویم وبعدش هم سئوال به سئوال پشت سرهم بود،تند وتند جواب می دادی میرفت،ولی همان جا به پلیس گفتم:من بعدا همه این اسامی رابه یاد خواهم آوردوبه دادگاه ارائه خواهم داد.

وکیل توماس:اکی،حالاسردهم مرداد میرویم.گفتی که«لشکری»آمد،قراربود که همه به اطاق هاشان بروند، ولی بعدا گفتند: همه اشخاصی که حکم هایشان بیش ازده سال هستند.این هم چیزی است که به پلیس گفته باشی؟

محمد: نه نگفتم:

وکیل توماس:بعد امروزگفتی؛ درباره زنداناینی که ملی کش بودند وآنهایی که ازمشهد آمده بودندو همان روزاعدام شدند. کلی اسم بردی، مادامیکه دادستن از توسئوال می پرسید، کلی اسم بردی،آیاانیها را برای پلیس عیان کردی وگفتی؟

محمد: نه نگفته بودم!

وکیل توماس:این اسامی که امروزهمه اش یادت بودوکلی گفتی،بازهم ازتو سئوال می کنم:ایااینهااسامی است که خودت یادت می آیدیارفتی کتاب خواندی؟

محمد:خودم یادم آمد!

وکیل توماس:همان سئوال درباره نهم مرداد،یک پاسدارآمده وزندانیان کرجی رابرده است:(صمدزاده- اردبیلی- بحری- فرمانی)،که اینها را بیرون میبرند،تو اینهارا برای پلیس تعریف کردی؟

محمد:نه!

وکیل توماس:چرا نه؟

محمد:قبلا هم گفتم:من آن موقع زیاد درفکراین نبودم که همه چیزرابه پلیس بگویم،بعدش هم سئوال به سئوال پشت سروهم بود وتندوتند جواب میدادی و میرفت، ولی همان جا گفتم:من بعدا همه این اسامی را به یاد خواهم آوردو ارائه می دهم!

وکیل توماس:اکی،حالامیرویم سردهم مرداد،گفتی که«لشکری»آمدوقراربود همه به اطاق هایشان بروند،ولی گفتند که همه اشخاصی که حکم هایشان بالای ده سال است،بیرون بیایندوآنهم کلی آدم باخودش برد.این راما دراین دادگاه بدوی استکهلم ازدیگران شنیدیم.ولی من اینرا ازجایی پیدا نمی کنتم که توبرای پلیس گفته باشی!

محمد: درست می گویی!

وکیل توماس:اکی،آنجوری است بازجوابت همین است چون سئوال زیاد می شد وتوبه سئوال ها ی دگرجواب دادی وبه خاطرهمین نگفتی؟

محمد:ببینید من ازهمان اولش به پلیس سوئد گفتم:من بعضی چیزها رابه یادنمی آورم بعدا به یاد خواهم آورد.همه اسامی بود وهم خاطرات بود،همه را گفتم!

وکیل توماس:برویم سراغ پانزدهم مرداد،می خواهم ازوکیلت بخواهم یک نقشه ای راازتحقیقات مقدماتی پلیس بیرون بیاره،من اگرصادقانه بخواهم بگویم: من این ماکت همه اش را نمی بینم.وقتی شما تعریف می کردید،کمی برایمان سخت بود.منتهی وقتی شما درنزد پلیس بودید یک کروکی ای کشیدید .نمی دانم آنجا که الان شما نشستید،آن پروتکل الحاقیF سه،صفحه۴۴۷که ازبازجویی با پلیس کردید دربرابرتان هست که به جلوبیاورید، نمیدانم میشودیانه؟    

محمد:بله، بله !

وکیل توماس:صفحه۴۴۷که عکس هوایی ازقسمت های بیرونی گوهردشت است.

محمد: بله، بله!

وکیل توماس:شما دربازجویی پلیس بودید،نشستیدوآنراکشیدیدیادتان میآید که آنرا کشیدید؟

محمد:من فقط علامت زدم.آن خودش نقشه بود،من علامت زدم!

وکیل توماس: درسته ،چند تا شماره دراینطرف وآنطرف گذاشتید!

محمد: بله!

وکیل توماس:اگرساختمان آشپزخانه رانگاه کنیم آنجا یک دایره رویش کشیده شد.درسته؟

محمد:بله!

وکیل توماس:پس درپانزده مرداد،شما رااول به اینجایی که ضربدرزدید،شما را به آنجا میبرند؟

محمد: بله!

وکیل توماس:بعد کمی پائین تر بیائیم،به منتهی الیه همین قسمت،آنجائیکه داریم صحبت می کنیم،آنجا یک رقم دوهست،این رقم دو چه می گوید؟

محمد: نمی دانم آنجا چه زدید.دقیق یادم نیست،شایدآنجا به من گفته باشند، یک رقم بزن و من هم زده باشم.الان نمیدانم.احتمالا محل دادگاه راخواستد وگفتند: شماره دو بزن!

وکیل توماس: دقیقا، آنجا گفتید که دادگاه اینجاست!

محمد:بله،آن علامت فلش رااگرببینید،محل دادگاه راگفتم وبه فارسی هم نوشتیم،آنجا رقم زدم تا محل دادگاه را نشان بدهم.

وکیل توماس:پس شماره دو دادگاه بود؟

محمد:بله!

وکیل توماس:که بعدش شمارانزد کمیته می برند.قبل ازاینکه نزد کمیته ببرند، می خواستم سئوال کنم:قبل ازاینکه شما را به کمیته ببرند، بین این ضربدرواین رقم دو،دراین راهرو جایی شمارانشاندند یا نه؟

محمد: بله، بغل درب کمیته مرگ نشاندند.

وکیل توماس:وقتی پیش پلیس بودید،اینجا رادرنزد پلیس علامت زدید یا نه؟ ببینید من بازجویی شما راخواندم.من ازبازجویی شما فهمیدم که این ضربدررا که زدید،شما راآنجا نشانده بودندوازهمین جای ضربدرشما رابه دادگاه میبرند.

محمد:نه،اینجا ضربدرزدم،زیاد طول نکشید،چند دقیقه یا جلودرب نشاندند،بعد «ناصریان» مرا به درون دادگاه برد!

وکیل توماس: اکی. پس آنجا ننشستید. تصورمن برآنستکه ازاین ضربدربه طرف پائین، یک راهرواست. درسته؟

محمد:اینجا یک راهری سراسری یا راهروی اصلی بندزندان است.

وکیل توماس:راهروی بزرگی به کدام سمت میرود،یک راهروی افقی است؟

محمد:اجازه بدهید که من توضیح بدهم.من درفیلم نشان خواهم داد،ولی اینجا- با اشاره به ماکت- جایی که من علامت زدم.نزدیک راهرویی است که به سمت چپ ومی آمد میرفت به طرف یک سری اطاق بودکه اطاق دوم سمت چپ، اطاق هیئت مرگ بود.یعنی اینجا وسطش یک راهروهست.حتی سمت آشپزخانه اش هم یک راهروی کوتاه دارد!

وکیل توماس:ببینید امروزدرحرف هایت گفتی که من راروبه دیوارنشاندند.الان همین کروکی را نگاه کنید ومشخص کنید که کجا رویتان به دیواربود!

محمد: او روی ماکت محل مورد سئوال وکیل مدافع نوری را نشان می دهد.

وکیل توماس: برای ما سخت است ببینیم .

رئیس دادگاه،قاضی ساندر:مداخله می کند ومی گوید: بگذارید من توضیح دهم.یک پنج میلی مترآنطرف علامت ضربدررا نشان دادند.

وکیل توماس:پس الان پیش پلیس آن علامت کروکی را نشان نزده بودید، جدید یک علامت دیگری زدید؟

محمد: نمی دام،اینجا قبلا هم یک علامتی زدم.نمیدانم اینجا عکس اصلی نیست، ویل یک علامت آنجا هست.

 وکیل توماس:ببینید شما یک جایی نشاندنتان روبه دیوار،آنرا مشخص کنید.رو بدیوارکجا نشسته بودید؟

محمد:همانجائیکه الان علامت زدم.

وکیل توماس:وقتی پلیش ازشما بازجویی می کرد،هیچوقت درطول بازجویی تان،برای پلیس گفتید که شما را روبه دیوار نشاندن یا نگفتید؟

محمد: نه،فکرنکنم،یادم نیست!

وکیل توماس:چرا نگفتید؟

محمد: روبه دیواروپشت به دیوارم فرق نمی کرد!

وکیل توماس:اکی، منتهی چند جا گفتید که من راوقتی نشاندند،پشتم به دویوار بود!

محمد: بله، بله!

وکیل توماس: آهان، ببین این خودش یک فرقی ایجاد می کند،پشت به دیوارو رو به دیواربا هم فرق داند!

محمد:بله !

وکیل توماس:برگردیم به کمیته واین کروکی،پانزدهم مرداد وقتی که ازکمیته بیرون می آئید،شمارایک جایی می برند،وقتی پیش پلیس بودید،دراین کروکی شماعلامت گذاشید،الان بگویئد:پانزده مرداد ازکمیته بیرون آمدید،شما را به کجا بردند؟

محمد:بانشان دادن - ماکت - میگوید:اینجا که علامت گذاشتم.یک خورده اینطرف وآنطرفش، یک ده تا پانزده مترکه ازراهرو بیرون آمدیم ،مرابه سمت چپ بردندوازدرب گذراندندوبعدازده تا پازده مترآنطرف ترنشاندند!

وکیل توماس:یک علامت باضافه بارقم پنج رانگاه کنید،نزدیک سه سانتی متر آن ضربدری که دورش دایره بود، بعدازاینکه شما راازکمیته بیرون آوردند، جایی که الان گفتم؛بردندونشاندند یا کجا؟

محمد: همین جا که این علامت را زدم، اینکه بنشینم دقیقا مترکنم وبگویم؛ این علامت را زدم که بگویم توی راهرو سمت چپ بردند!

وکیل توماس: ببین محمد، من هم نخواستم شمادقت میلی متری داشته باشید، بگذارید من سئوالم رااینطوری مطرح کنم؛ببینید دادگاه رادرنظربگیرید شماره دو،وارد راهروی اصلی می شوید که کل طول راهروی زندان ادامه دارد،بعد شما طرف چپ پیچیدید؟

محمد:بله!

وکیل توماس:اها،برگردیم دادگاه،روزپانزدهم مردادهستیم،من اینطوری یاد داشت کردم:ترتیب دادگاه، نیری وسط ودوطرفش پورمحمدی واشراقی است، ولی شماپورمحمدی واشراقی رانمی دانستید که اینها کی هستند،بعد ها فهمیدید .درسته؟

محمد:بله!

وکیل توماس:اکی بریم به سراغ سازمان ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)، وگزارشی که آنها دادند،درپروتکل الحاقی یک،صفحه۳۳۴،پاراگراف سوم ازپائین صفحه گزارش نوشته شده که به شکل آزاد- به سوئدی- ترجمه می کنم: دراین به اصلاح دادگاه،نیری رابه جا آوردم واودرتلویزیون زیاد ظاهرمی شد ومعروف بودومصطفی پورمحمدی راهم به جا آوردم واوبین زندانیان خیلی معروف بود. ببینید،همین چیزهایی که الان خواندم با حرف های امروزشما جوردرنمی آید.

محمد: ببین اینها حرف های من نیست!

وکیل توماس:پس حرف های کی است؟

محمد: نمیدانم . من حرف هام همانی است که امروزگفتم!

وکیل توماس:اکی، بریم سراغ کمیته، این کمیته ای ها که آنجا نشسته بودند،چه آدم هایی بودند،چه جورلباس هایی تن شان بود؟

محمد: بله، نیری لباس آخوندی تن اش بود. پورمحمدی لباس آخوندی تن اش بود واشراقی لباس عادی تن اش بود.

وکیل توماس: پس اشراقی لباس عادی  وشخصی تن اش بود.پس اشراقی آخوند نیست وآن دوتای دیگراخوند اند؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس:ببینید محمد،شما وقتی بازجویی پلیس بودید،یک نامه ای که خودتان نوشته بودید آنجا ارائه کردید.به یکی ازاین سازمان های بین المللی نوشته بودید وتاریخ نگارش آن هم مشخص نبود.یادتان میآید؟

محمد: بله، بله!

 وکیل توماس:یادتون میآید این سه نفری که ازشان صحبت کردید،درآن نامه چه جوری آنها توصیف کردید؟

محمد: بله،من درآنجا اشتباهی نوشتم واشراقی را درهیکل آخوند یاد کردم.

  وکیل توماس:شما درآنجا نوشتید،هرسه تای آنها آخوند بودند!

محمد:بله، بله،علتش این بود که پورمحمدی به خارج آمده بود می خواستیم برای دستگیری اش اقدام کنیم،این نامه راباعجله نوشتم،راست می گوئید: اشتباهی نوشتم!

وکیل توماس:آها،برای اطلاع دادگاه پروتکل الحاقی شماره شش،صفحه ۲۳۷، نامه ای که محمد دربازجویی پلیس اش به پلیس ارائه کردوبعدبرای ترجمه سوئدی فرستادند،وبه سوئدی ترجمه شد.امروزتعریف کردید که سه مرتبه در برابرآن دادگاه قرارگرفتید.درتاریخ های پانزدهم،هیجدهم وبیست ودوم مرداد، بعدیادتان میآید که دراین نامه ای که نوشتید،گفتید:چند مرتبه شمارابه دادگاه بردند!؟

محمد:به اشتباه به پانزدهم وبیست ودوم اشاره کردم.چون درتاریخ هیجدهم بحثی با من نشد به آن اشاره نکردم.

وکیل توماس:درست دقیقا،چون ازهیجده مرداد هیچ حرفی نزدیدوفقط به پانزدهم وبیست ودوم اشاره کردید.این کی یادت آمد که هیجدهم هم درش بوده است

محمد: نه این یادم بود،ولی چون برخوردی صورت نگرفته بود.من دیگربه آن اشارهای نداشتم .

وکیل توماس:اسم کوچک نیری چی است؟

محمد:محمد حسین نیری،آن موقع نوشتم:جعفرنیری،چون ما جعفرصدایش می کردیم !

وکیل توماس: آن موقع به نیری چی می گفتید؟

محمد:جعفر!

وکیل توماس:و ازهمین اسم دربازجویی پلیس استفاده کردید؟

محمد:الان یادم نیست،احتمالا!

وکیل توماس:آیا به خاطراینستکه این اسم درکتاب مجاهدین نوشته شده است؟

محمد:آن موقع ماازهمین اسم استفاده می کردیم نه به خاطراینکه درکتاب مجاهدین نوشته شده است.من الان به اجباراصلانگفتم:«حمید نوری»،هم اش گفتم:«حمید عباسی»،اینها یک عادت است نه چیزدیگر!

وکیل توماس:اسم کوچک اشراقی چی است؟

محمد:مرتضی!

وکیل توماس:به پلیس این اسم کوچک اش را گفتی؟

محمد:بله، بله!

وکیل توماس: نه اینرا نگفتی،درست نیست، اینی نیست که می گویی!

محمد: من گفتم:مرتضی، درضمن درآن نامه ای درباره مصطفی پورمحمدی نوشته بودم،اسم«حمیدعباسی»را آورده بودم!

وکیل توماس:برگردیم به سئوال درمورد اشراقی،چون من سئوال دارم.آیا به پلیس گفتی:مرتضی اشراقی؟

محمد: بله!

وکیل توماس:بااجازه رئیس دادگاه،چون که جوابش با چیزی که من دارم، فرق دارد،اینجا می خوانم:درپروتکل الحاقی اف سه،صفحه۴۳۱،اینرا برای رئیس دادگاه گفتم،دوخط آخررامی خوانم.

رئیس دادگاه:خوب چی رامی خواهی بخوانی؟اکی، همان دوخط آخر؟حالاایشان گفتند:مرتضی وخوب حالا ببینیم آنجا چی گفته است؟بفرما!

وکیل توماس:آنها یک جوری جلوی من نشسته بودندوآن جعفرنیری بود،پور اشراقی ومصطفی پورمحمدی، هنوزهم داری می گویی آنجا گفتی مرتضی اشراقی؟ 

محمد:من مرتضی پوراشراقی گفته بودم، اشتباهی کلمه پوررابکاربردم.اشراقی رادرست گفته بودم!

وکیل توماس:اینجا اسم شحص را«پوراشراقی» گفتی!

محمد:پوراشتباه بود، نه به خاطر اینکه اسم کوچکش اشتباه بود. کلمه پورش اشتباه بود.

وکیل توماس:اکی،بعد گفتی که درپانزده مرداد وقتی آنجا نشستی،یک مشاهداتی داشتی،ازجمله:اینکه«عباسی»،«لشکری»،ازطرف حسینیه می آیندو«عباسی» کلی چشم بند دردستش است.درمورد پانزده مرداد،برای این سازمان ج.وی.ام.آی(J.V.M.A)،تعریف کردید.یادت می اید که برای آنها چی تعریف کردی؟

محمد:نخیر!

وکیل توماس:این یکی ازاسنادی است که دادستان به آن استناد کرده وبه همین خاطرمن گزارش آنها رامی خوانم که آنها ازطرف توچی نوشتند: صفحه ۳۴۴،پروتکل الحاقی یک درمورد ششم ماه اگوست که می شود همان پانزدهم مرداد.تواینگونه ای گفتی: «مغیثه یا ناصریان، به بند تو می ایند که تو را به دادگاه ببرند.اوافشاء می کند که برادرت اعدام شده است.بعد ازاین هیئت دادگاه که ازچه اشخاصی تشکیل شده است صحبت می کنی،آن موقع از جمله می گویی که پورمحمدی را شناختی. بعد نوشته شده که نیری ازتوسئوال می کند،ازجمله ازتومی پرسد:«اتهامت چی است؟» وتوهم می گویی: هوادار. او می پرسد:هوادارچی؟ توهم می گویی: توخودت می دانی که چی! بعد اینجوری نوشته است:اوعصبانی شدومرابه اطاقم برگرداند.مرابه سلولم بردندودوهفته مرادرسلول اتفرادی گذاشتند.هیچ هم یک کلمه نگفتی که تورابردند به این راهرومی نشانندومی بینی که پرسونال زندان میآیندودستشان چشم بند است.یک کلمه هم نگفتی.به نظرخودت عجیب نیست!؟

محمد:من آن موقع به سئوال آنها پاسخ دادم ومن یادم نمی آید که پنج سال پیش چه سئوالی کردند.من به سئوالی که کرده بودند،پاسخ دادم!

وکیل توماس:اکی،بعدتومی گویی که پانزده مرداد،وقتی که آنجا نشستی، شنیدی که«حمید عباسی»اسم«ناصرمنصوری»رامی خواند.ساعت آن موقع تقریبا چنداست؟

محمد:نزدیک های ظهربود!

وکیل توماس:بعد می بینی که«ناصرمنصوری»راروی برانکاردمی آورند، دوباره آنراتوصیف کن، دقیق وبا جزئیات، چه می بینی!؟

محمد:زیادآنجا نگه اش نداشتند،ولی اگریادم مانده باشد،یکی ودوتاپاسداراورا آوردندوآنجا گذاشتندوبعد«عباسی» آمد،اسمش راخواند، اسم پدرش یادم نیست و بعدچند اسم دیگرراهم خواندند ومجموعه رابردند.

وکیل توماس:«ناصرمنصوری»کجا بودوازکجا اوراآوردند؟

محمد:چون من اینورراهرونشسته بودم،فکرکنم،اطاق«هیئت مرگ»،اورابرده بودند.

وکیل توماس:دیدی که اورا به اطاق«هیئت مرگ» ببرند؟

محمد:نه، یادم نمی آید!

وکیل توماس: نه،باشد.یعنی وقتی می گویی که«عباسی»اسامی رامی خواند، «ناصرمنصوری»راهمراه بقیه به طرف حسینیه میبرند.اینجوری می گویی؟ 

محمد: آری ، اینطوری یادم است!

وکیل توماس:اسامی دیگرکدامشان یادت می آید که همراه«ناصرمنصوری» بردند، اسامی که خوانده شد؟

محمد: «علی حق وردی»هم بود!

وکیل توماس:همزمان با «ناصرمنصوری»بردند ؟

محمد: بله، بله!

وکیل توماس:اکی. من کتاب ایرج مصداقی راخواندم.اوهم درباره این اتفاق «ناصرمنصوری»نوشته است،ولی این راهم اضافه کنم که اوبه نحودیگری نوشته است.توکه درآن راهرونشسته بودی ومی توانی یک چیزهایی راببینی، آیا«ایرج مصداقی»رااینوروآنور،نزدیک خودت دیدی؟ 

محمد: نخیر!

وکیل توماس: «ایرج مصداقی»راندیدی؟

محمد: نخیر ندیدیم!

وکیل توماس: اکی، این راهرواصلی تقریبا،چقدردرازاست؟

محمد: کلا حدود دویست متراست!

وکیل توماس: کل آن ازاول تا آخردویست متراست؟

محمد: بله ، حدودا!

وکیل توماس: بعد گقتی که درپانزدهم مرداد«زگی»رادراین راهرودیدی؟

محمد: بله!

وکیل توماس:آنطور که فهمیدم چند کلمه با هم صحبت کردید؟

محمد: بله، کمی با هم صحبت کردیم!

وکیل توماس: این شخص راازقبل می شناختی، مثلا دربند توبود؟

محمد: بله همبندم بود!

وکیل توماس:بند سه؟

محمد: بله!

وکیل توماس: با « محمود رویایی»؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس:آیا دراین مورد برای پلیس تعریف کردی که«زکی»را دیدی؟

محمد: بله تعریف کردم!

وکیل توماس: نه فکرنمی کنم!

محمد: چرا گفتم!

وکیل توماس:پس اگرگفتی،معذرت می خواهم!حالاسئوالم:آیا«رویایی»را می شناسی، اوهم دراشرف است مگرنه؟

محمد: بله می شناسم!

وکیل توماس: کتاب های اوراخواندی؟

محمد: بخش هایی اش درباره قتل عام راخواندم!

وکیل توماس: آن بخشش که درباره«زکی» است راخواندی؟

محمد: الان دقیق به خاطرم نیست!

وکیل توماس:خوب بریم به پروتکل الحاقی Fشش،صفحه۱۶۸،آنموقع اسم «محمودزکی»برده شده،«محمود»دردوازدهم مرداداعدام شده است،یعنی سه روزقبل ازملاقات توبا اودرراهروی مرگ.دراین موردنظری داری،چیزی هست که می خواهی بگویی؟

محمد:اگرکتابش هست بیارید،بخوانید تامن بفهمم.خودم نخواندم ونمی دانم!

وکیل توماس: احتیاجی نیست که حالاآنرارا بخوانیم. می گویم: اگرنظری داری بگو. رویایی درکتابش نوشته که این شخص در دوازدهم مرداد اعدام شده است!

محمد: نظری ندارم!

وکیل توماس:اکی،بعد نشان دادی همان جا که الان نشستی، توانستی درتاریخ پانزده مرداد،اززیرچشم بند ببینی.نشان دادی که دستهایت را روی زانوهایت گذاشتی. یک کمی با دستهایت چشم بندرابالا میزنی،بعد سرت رااینوروآنورمی چرخانیکه بتوانی ببینی، درسته؟

محمد: بله ، دقیقا!

وکیل توماس: پس درست متوجه شدم؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس:حتی دربازپرسی پلیس ات،همینجوری نشان دادی که چه جوری توانستی ببینی. پلیس هم نوشته وتوضیح داده که توچی به آنها نشان دادی؟

محمد: بله!

وکیل توماس: وچون به نظرمن تطابق ندارد که پلیس نوشته که توآنجا چه نشان دادی،من باید با اجازه رئیس دادگاه این قسمت رابخوانم. پلیس نوشته ولی آنها روی نشان دادن این شخص نوشتند.درپروتکل الحاقی F سه،صفحه ۴۳۸،آن بند آخری - پائین صفحه- که خیلی هم زیاد نوشته شده،توبه پلیس نشان می دهی و پلیس توصیف می کند ومی نویسد واین باچیزی که توامروزنشان دادی فرق می کند.

 :       رئیس دادگاه : اجازه داری!                                     

وکیل توماس:توبرای پلیس توضیح دادی که چه جوری نشسته ای وچون اینها فیلمبرداری نکردند ویدئویی درکارنبوده،پلیس باید بنویسد که توچه چیزی را داری نشان می دهی تا کسی می خواند،بفهمد.پلیس اینجوری نوشت:شما درحین این بازپرسی روی زمین نشستی وسرخودت رااینوروآنوربردی وپائین رانگاه کردی و توضیح می دهی- آنجوری که من برداشت کردم- بطرف یک دیوار نشسته اید، یعنی پشتت به دیواراست ووقتی آدم سرش رابه طرف پائین می آورد،ازبالای چشم بند می تواند ببیندوتوسرت را هم به طرف راست و هم چپ بردی.متوجه شدی؟ اینطور که برای پلیس توضیح دادی ، دریافت پلیس این بود که ازبالای چشم بند می توانی ببیند،ولی این الان آنچه که به ما نشان دادی نبود!آیا به نظرتو،پلیس اینرادرست توصیف کرده است؟ 

محمد:نه، نه اشتباه توصیف کرده است.آن توضیح من دادم،همان درست بود،من متن بازجویی فارسی ام را مطالعه کردم وشما می توانید آنرا اینجا پخش کنید ، می بیند که همان بود که من گفتم.

کنت لوئیس: خطاب به رئیس دادگاه؛ اگراینطوراست اجازه بدهید که پاسخ ایشان رابخواند.پلیس چی پرسیده وایشان چه جوابی دادند،آنرابخوانید!

وکیل توماس:حالا من احتیاجی ندارم که آنرارابخوانم،جوابش هم بعد ازاین می آید. نظر تو این استکه پلیس اشتباه فهمیده اسنت. یا ترجمه اشتباه شده،یا پلیس اشتباه فهمیده است ؟!

محمد: اشتباه درتفهیم وتفاهم بوده است!

وکیل توماس: محمد یک سئوال کوتاه دیگر،توگفتی دراین سه تاریخ پازدهم، هیجدهم وبیست ودوم مرداد،تورا نزد«هیئت مرگ» بردند!

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس:بازدوباره میرویم،سراغ گزارش سازمان، ج.وی.ام.آی (J.V.M.A) ، صفحه۳۴۵،درپروتکل الحاقی یک،دربند چهاراینجوری نوشتند: چون به انگلیسی نوشته شده،من همینجوری که می خوانم ترجمه می کنم .برای اینکه من اعتراف نکردم،من را به سلول انفرادی برگرداندند.برای اینکه من رادوباره به این دادگاه خیالی ببرند.دوازده اگوستی یعنی بیست ویک مرداد،که تشکیل شده بود ازنیری وپورمحمدی،این هم بازبا حرف های امروزت تطابق ندارد!

محمد: شاید تاریخ بیست ویکم وبیست ودوم درفارسی وانگلیسی گفتنش اشتباه کرده باشم .نمی داتم!

وکیل توماس:اکی.من دیگرسئوالی ندارم.فکرکنم؛موکل ما(نوری)احتیاج دارد، چند دقیقه با ما صحبت کند!

رئیس دادگاه، قاضی ساندر:سعی کنیم این قسمت را کمی واضح وروشن بکنیم که شاکی متوجه بشود که جریان چیه،اینکه وکیل مدافع خواند، پلیس سوئد، توصیف کرده کارهایی که شما کردید وآنها نوشتند، آنجا شاکی برگشته ومی گوید:من نمی فهمم.همین من می خواستم که واضح واشکارباشد.  

رئیس دادگاه: یک سئوال دیگرازجانب وکلای مدافع وبعددیگرتمام می شود .

وکیل توماس:محمد ازتوکه پیشترسئوال کردم درباره«ناصرمنصوری»،در تاریخ پانزدهم مرداد،پرسیدم آیا«عباسی»اسم دیگری راهم خواند یا نه؟توگفتی که«علی حق وردی»،تواین زندانی رامی شناختی وبرای توآشنا بود؟

محمد: آری « علی حقوردی» دربند ما بود!

وکیل توماس: دربند سه؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس: مثل رویایی؟

محمد: بله ، بله!

وکیل توماس: «علی حق وردی»رادر راهرودیدی یا فقط اسمش راشنیدی؟

محمد: اسمش را شنیدم!

وکیل توماس:یعنی خودش را درراهرو ندیدی؟

محمد: نه فقط اسمش را شنیدم!

وکیل توماس: پس سئوال را اینجوری بگویم وازکتاب رویایی بخوانم، اونوشته است درپروتکل الحاقی شش،صفحه166، رویایی نوشته است:«علی حق وردی،درتاریخ دوازدهم مرداد درزندان اوین اعدام شدواورا پای جوخه تیرباران گذاشتند.»جوابی داری یا نقطه نظری داری که می خواهی بگویی؟

محمد: نه!

وکیل توماس:مرسی دیگرسئوالات من تمام شد!

رئیس دادگاه: مرسی ازطرح سئوالات، ده دقیقه وقت داری ببینم ،کی سئوال می پرسد.«لوئیس» ازهمه جلوتربود،بفرمائید؟

کنت لوئیس: درمورد همین سازمان ج.وی.ام.آی (J.V.M.A) است،انگیسی بلد هستی؟

محمد: نه همچنین ، نخیر!

کنت لوئیس: آیا کسی برای شما ترجمه کرده که این سازمان(J.V.M.A) چه نوشته است؟

محمد: نه!

کنت لوئیس:یعنی توبه هیچ عنوان اطلاعی نداری که آنها درمورد چه نوشته اند؟

محمد:خیر!

 کنت لوئیس: حالا ببینم «گیتا» سئوالی دارد بپرسد!

رئیس دادگاه : با تشکرازکنت لوئیس!

گیتا: محمد پرسش من درمورد اسامی است. چند اسم دیگر می خوانم تا ببینم آنها را می شناسی یا نه ، غیرازآنهاییکه خودت عنوان کردی!« محمود میمنت» در لیست ما ای شش، می شناسی؟

محمد: شنیدم که اعدام شده است، ولی خودم اوراندیدم .

گیتا : کجا در گوهردشت یا جای دیگر؟

محمد:بله، درگوهردشت!

گیتا: «علی حاجی نژاد»؟

محمد: بله،علی حاجی نژادرامی دانم .خواهرش ازمجاهدین است.درگوهردشت اعام شد.بچه هایی که با اوبودند ، بعدا به من گفتند!

رئیس دادگاه: چه شماره ای است ؟

گیتا:آن قبلی شماره هفت واین شماره هشت.«تقی میرمحمدی برنجستانگی» شماره نه؟

محمد: بله،اوهم درگوهردشت اعدام شده است.برادرش ازاعضاء مجاهدین است ودراشرف بسرمی برد!  

گیتا: خوب حالا میرویم به لیست سی،شماره یک، «عادل روزدار»،می شناسی؟

محمد:نه نمی شناسم!

گیتا: شماره سی ودو«حسین حاجی محسن»، می شناسی؟

محمد: نه نمی شناسم!

گیتا: شماره سه،«عادل طالبی کلهران»،را می شناسی؟

محمد: نه نمی شناسم

گیتا:شماره چهار«حیدرنیکو»،را می شناسی؟

محمد: اسمش را شنیدم ولی من نیم شناسم!

گیتا: نمره پنج«مجید ایوانی» را می شناسی؟

محمد: نه نمی شناسم!

گیتا: شماره شش«بیژن بازرگان» را می شناسی؟

محمد: بیژن یک دوره یا پیش ما بود، بعدش نفهمیدم چی شد،ولی میدانم که اعدام شده است؟  

گیتا: و شماره هفت« محمود علیزاده اعظمی» را می شناسی؟

محمد: نه نمی شناسم!

 گیتا: مرسی؛ من دیگر سئوالی ندارم.

رئیس دادگاه، قاضی ساندر: مرسی، آیا استکهلمی ها سوال دارند؟

جواب می آید : نه کسی سئوالی ندارد!

رئیس دادگاه، قاضی ساندر: تشکرازهمه،کسانیکه آنوردراستکهلم هستند ومخصوصا منشی دادگاه امروزدرسالن۳۷اینجا کمک مان کرد، فردا دوباره ساعت هشت دوباره وصل می گردیم .

بر پایه‌ی یادداشت‌های پیشینم با تاکید؛ برآنم:

دادخواهی بربنیاد حقیقت تعریف می گردد. تفاوت عظیمی است بین کسی که متهم است وکسی که می خواهدشهادت بدهد. شاکی وشاهد وشهادت اونباید برمبنای داوری سیاسی وایدئولوژیک بنا گردد.مهم این است که جنایت کشتارخونین وتاریخی تابستان ۱۳۶۷ دراین دادگاه به رسمیت شناخته شود وبه جهانیان اعلام گردد که کلیت نظام جمهوری اسلامی برپایه فتوای امام مرگ"خمینی"چنین جنایت دهشتناکی رادراین زندان ودیگرزندان های سراسرایران درآن تابستان خونین آفریدند وامروزهم با بی پروایی هرچه تمامتر،برپهنه جامعه ما حکومت می کنند و جنایت می افرینند!

دادخواهی همین است!هم صدا شدن بامادران،پدران،همسران و فرزندان همه‌ی ایرانیان خفته درخاوران‌های ایران، بدون گره زدن نامِ مبارزان با وام خواهی حقوق بشری اتحادیه‌ی اروپا که نماینده‌اش در جریان مضحکه‌ی نشست قاضی مرگ "ابراهیم رئیسی" برتخت قوه‌ی اجرایی کشورمان ایران،مهمان این جانی و حاکمیت جنایتکار بوده‌اند .

باری کارما ازامروز(دهم اوت۲۰۲۱)با دادگاه و محاکمه حمید نوری دراستکهلم تازه آغازشده است، پژواک صدای دادخواهی همه‌ی مردمان رنج کشیده و داغدار، به وسعت ایران باشیم!

  ودراینجاروند دادرسی وبازپرسی از محمد زند به پایان رسید.

جلسه بعدی دادگاه حمید نوری پنج‌شنبه ۱۱ نوامبر/۲۰ آبان برگزار می‌شودوقراراست دراین جلسه مجید صاحب جمع شهادت خود را ارائه دهند.

   لینک یادداشت های دادگاه حمید نوری دراستکهلم

https://drive.google.com/drive/folders/1l_-DDPT0OmT6arD5agxkUrtLQkrNET6r?usp=sharing

 

 

  

هیچ نظری موجود نیست: